بایگانی ماهانه: نوامبر 2010

قابهای خالی

استاندارد
تو باد بودی
که هر کجا پا گذاشتم پیش از من رفته بودی

نه اسب نه افساری به دست دارم
هرچه می دوم بیشتر نمی یابمت

به دستانم می نگرم نیستی
اشکهایم نوازش تو را طلب می کنند
گریخته ای
و گوشهایم زمزمه هایت  را می خوانند
ساکتی

و آنگاه که از عرش به باور تو به زمین آمدم
همچون قابیل، بر قلبم دشنه ای فرو کردی

من از خودم بیرون نرفته ام
که به جایی رسیده باشم

فقط بر باد تکیه کردم
و سقوط، حق من است

کوتابلو؟ کجاست راه؟
با باور به تو، کجا رسیده ام؟

گذشته ام
می گذارم که بگذری

و قلب مرا با خود به قابهای خالی ببری
تا هر روز مرا بر تو فریاد بزنند

لیالی!

درون مایه برگرفته از
« فی البداهه»
علی عبدالرضایی

چرا؟؟؟

استاندارد
دلم بد جوری گرفته!
چرا آدمها وقتی قدرت دارن، انقدر بد می شن؟
چرا خوبی، مهربونی و نرم حرف زدن دیگه کهنه شده؟
چرا وقتی رک و راست حرفت و می زنی باورت نمی کنن؟
چرا  احترامها دیگه کهنه شده؟
چرا جلوی پای بزرگتر پاشدن، بی کلاسی شده؟
چرا بلند و اول سلام کردن دیگه دمده شده؟
چرا از پیش قضاوت کردن مد شده؟
چرا چشم تو چشم زل زدن،
وقیحانه حرف زدن نشانه بزرگ شدن شده؟
بدجوری دلم گرفته!
چرا بی دل بودن هنر شده؟
چرا به رفتگر بگی خسته نباشی، املی؟
چرا دماغت عملی نباشه و بگی نیست کسی باور نمی کنه؟
چرا همه اول گناهکارن، مگه خلافش ثابت شه؟
چرا دلت واسه یه لاخ سیبیل گذاشتن لوتی تنگ بشه، دهاتی؟
چرا دهاتی، شریفترین انسانها، یه فحش شده؟
چرا تیپ بزنی از جنوب شهر بیای بالا شهر هنره؟
اما از وسط شهر، ساده، بری جنوب شهر کمک ملت، حماقته؟
چرا خونه اجاره ای داشتن تو فرمانیه، شخصیته؟
اما خونه معلمی تو وسط شهر شرمندگی؟
چرا بچه دزدها، به بچه کارمندها پز میدن؟
چرا اسم نویسنده هایی را بردن که هیچکی نمی شناسه، دلیل کتاب خونیه؟
چرا  صرف از دل حرف زدن، دلی هستی؟
چرا اگه ظاهرت منطقی باشه، دیگه نباید دلی حرف بزنی؟
چرا همه تو قالبامون گیر کردیم؟
چرا …
آخ که چقدر دلم گرفته! 

لیالی!

پارادوکس خود بزرگ بینی و توهم

استاندارد
خوب مشکلات زنان را که حل کردم.
مشکلات وب لاگ ها هم که حل شد، الان ظرفیت همه رسیده به بالاترین حد!
کاری دیگه نمونده؟ جایی نیست من از این ملغمییاتم بلغور کنم؟؟ شاید مشکلات حل شدا !!!
***
در ضمن این فاصله تو با من، اندازه فاصله قلبم با صفحه کیبورد است!!
لطفا برو عقبتر وایسا!
اهه اهه  اهه  اهه  اهه  اهه
آقا چرا می یای جلوتر؟!!!!
حالا هی بگین این مردها لجباز نیستن!!!!!
لیالی
پ.ن.
استاد ارجمند بسی ما را تحویل گرفتند و فرمودند این روزهاست که چیزی بشویم:)

بسيار بگفت و نگفت آن اصل را

استاندارد
دوید داخل اتاق و با خنده گفت: دیدی چی گذاشته؟
ادامه داد: گفته، فراموش نکن مرا!!
گفتم: مطمئنی واسه تو گفته؟
گفت: نه!
گفتم: ایمیلتو داره! اگه با تو باشه یه ایمیل میزنه میگه عاشقتم! فراموشم نکن.
اشک از گوشه چشم راستش لغزید رو گونه اش و از روی خال کنار لبش رد شد و ریخت روی لب تابی که دستش بود.
گفتم: فراموشش کن! بیا ببین من واسه آشنای محترم چی نوشتم.
در حالیکه صداش می لرزید خواند:
آن بت که جمال و زينت مجلس ماست
در مجلس ما نيست ندانيم کجاست

اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا

فرياد ز نرگسان خواب آلودش
بسيار بگفت و نگفت آن اصل را

از جان و دل و دیده
فراموش کنم

جانا نکنم با دل
خویش چون کنم؟

بی توجه به غم او در ادامه مطالبم تایپ کردم. » خوش بنویسی قناری!»
لیالی
پ.ن.
1) دوست باهوش! پیغامت را رسوندم:) الوعده وفا
2) خوش بود گر محک تجربه آید به میان                        تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست                            عاشقی شيوه ی رندان بلاکش باشد! (حافظ )

چگونه با خشونت همسر خود مقابله کنیم؟

استاندارد

به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

بانوان عزیز،

چند سالی توفیق داشتم تا در خدمت یکی از مراکز حمایت از زنان و کودکان در مناطق فقیر تهران به صورت افتخاری کار کنم. نکات ذیل تماما بر گرفته از همان تجربه هاست. البته چون نمی دانم که خو اننده محترم به چه قشر و طبقه ای از جامعه تعلق دارند، سعی کردم طیف وسیعی از مشکلات خانوادهای طبقه متوسط را به شکل راه حل مطرح کنم. شاید به کارتان آمد و شما خود با توجه به شرایطتان آن را تطبیق داده و استفاده کنید. این نوشته هیچ کپی رایتی ندارد، پس تا می توانید آن را بین آشنایان خود پخش کنید. در صورتیکه سوالی داشتید با ایمیلdaastaaneno@gmail.com تماس بگیرید. خوشحال میشم در خدمتتان باشم.

آیا به خشونت همسرتان عادت کرده اید؟

  • اگر جوابتان مثبت است، از شما خواهش می کنم به فرزندتان فکر کنید. به خاطر بیارید که به او چه آموزش می دهید. اگر پسر باشد، زورگویی را خواهد آموخت و اگر دختر باشد زور شنیدن را طبیعی خواهد دانست. پس به خاطر فرزندانتان هم که شده به پا خیزید.
  • اگر جوابتان منفی است، از شما خواهش می کنم به چند نکته ذیل توجه کنید و خودتان ادامه لیست را پر کنید.

1. چند لحظه بنشینید و به این فکر کنید که چگونه می توانید خشونت همسرتان را کنترل کنید. من به عنوان یک زن معتقدم، همگی ما تا حد زیادی رگ خواب همسرانمان را می دانیم. پس بهترین کار این است که با استفاده از رگ خواب ایشان عکس العمل منطقی نشان بدهیم.

 

2. در مرحله بعدی لطفآ دقت کنید که شما به عنوان زن و مادر، رنگ و بوی خانه هستید. در واقع محور داخل خانه بر روی شما می گردد. روزی که شما شاد هستید و با عشق غذا می پزید، غذای شما خوشمزه تر، فضای منزل شما شادتر و فضای خصوصی شما و همسرتان گرمتر خواهد بود. همسر شما هم این را به خوبی تشخیص داده و می داند. هر از چند گاهی این مطلب را به او یاد آوری کنید که گرمای خانه از شادی شما سرچشمه می گیرد. و وقتی او خشمگین می شود، شما حس شادی و امنیت را از دست می دهید و با غم و افسردگییتان، رنگ و بوی خانه، سفره و رختخوابتان از بین خواهد رفت. اگر متوجه حرف شد که هیچ اگر نشد. مجبورید کمی این تمایز را واضح تر به ایشان نشان دهید. وقتی که شادید، سرو صدای خوشی به راه بیاندازید و گرمای بیشتری به خانه و … بدهید. و وقتی غمگین هستید گرد مرگ و سکوت را به منزل بپاشید. غذا را کمی بد طعم کنید و چهره غمگینتان را کمی پر رنگ ترکنید. او کم کم متوجه تفاوت این دو حالت شما خواهد شد و به خاطر خودشم شده نرمتر رفتار خواهد کرد.

 

3. وقتی خشونت را اعمال کرد، بلافاصه به نحوی با فردی که همسرتان خیلی رو در بایستی دارد، مثل مادر یا دوست یا همکار، قرار شام روزبعد را بگذارید. بعد با همان چهره غمگین و گرفته در تمام مدت شام و در حضور مهمانان سکوت کنید. وقتی از شما پرسیدند چیزی شده، در حالیکه نیم نگاهی به همسرتان می اندازید بگویید، نه اصلا. دقت کنید که این کار را به نحوی انجام دهید که همسرتان چند باری سرخ و سفید شود. این آقایان عزیز به مثلا آبرویشان بیشتر از شادی همسرشان اهمیت می دهند. حال که ایشان شادی را از شما میگیرند شما با سیاست آبرویشان را در خطر بیندازید.

 

4. فراموش نکنید، حق گرفتنی است نه دادنی. پس با تمام وجودتان بجنگید. جنگ گرم یا سرد، فرقی ندارد. دوستی دارم که شش سال اول زندگی از همسرش به شدت کتک می خورد و به خاطر دختر کوچکش به زندگی ادامه می داد. بالاخره به کمک یک روانشناس تصمیم گرفت مقابله به مثل کند. وقتی همسرش او را زد، دوست من چند بار محکم تو گوش شوهرش می زند. باورتان نمیشود اگر بگویم این آخرین باری بود که دوست من کتک خورد.

 

5. عادت کنید در منزل همیشه به برنامه های روانشناسی تلویزیون نگاه کنید. اجازه بدهید که او حتی غیر مستقیم با مساله روان شناسی آشنا بشود. بعد کم کم از او بخواهید که روی مسائل و مشکلات خانواده نظر بدهد. او و خودتان را مجبور به فکر کردن نسبت به مشکلات و پیدا کردن راه حل کنید.

 

6. اگر پذیرفت حتما با هم به کلاسهای مشاوره, روانشناسی یا روانکاوی بروید.

 

7. اگر  نپذیرفت , شما  خودتان  حتما  به  این  کلاسها  بروید , چون چند فایده  دارد :

1. شما با درد و دل کردن آرامتر می شوید . و انسان وقتی آرامش دارد می تواند بهتر فکر کند و تصمیم بگیرد، و راه حل پیدا کند .

2. با  تکنیکهای روانکاوی آشنا می شوید و می توانید در منزل برخی از آنان را جهت بهبود زندگی انجام دهید.

3. اگر همسرتان پرسید که چرا به این محیطها  می روید خیلی جدی پاسخ بدهید چون دوستت دارم و می خوام با تغیر خودم تو را خوشحال کنم شاید که دیگه عصبانی نشی. سپس از او خواهش کنید که همین کار را بکند. ( اگر نپذیرفت بگید و البته دارم سعی می کنم که با این کار از تو جدا نشم)

 

8. هرگز نگذارید که همسرتان احساس کند شما پشتاوانه ای ندارید. حتی اگر می دانید که در صورت جدایی پدر یا خانواده تان از شما حمایت نمی کنند، ایرادی ندارد. یک همکار یا همسایه یا دوست دوران کودکی یا خاله و دایی را علم کنید و بگویید که گفته است در صورت جدایی از شما حمایت می کند. کاری کنیدکه به مرور احساس کند شما از یک حامی بر خوردار هستید.

 

9. گه و گاهی از مجالس مهمانی یا مجالس زنانه که بر می گردید به همسرتان بگویید که کسی بدون توجه به حلقه ازدواج شما از شما برای پسر یا برادرش خواستگاری کرده است (دقت کنید خواستگار کننده حتما زن باشد). با اینکار همسر شما هم بیشتر قدرتان را می داند. هم متوجه می شود که اگر روزی ترکش کنید لنگ ازدواج با مرد دیگری نخواهید بود و هم این که باید به داشتن این زن تعریفی افتخار کند. (چون اصولا مرغ همسایه و حرف همسایه غازه!!!)

 

10. اگر خانم خانه دار هستید، حتما به کلاسهای هنری بروید و سعی کنید که کار یاد بگیرید. چون مردهایی که زنانشان از لحاظ مالی به ایشان وابسته هستند زورگوتر و خشن تر هستند. به همسرتان ثابت کنید که در صورت جدایی توانایی نگه داری مالی از خود را دارید. کار هنریتان را به او نشان دهید و قیمت پیشنهادی خرید کار هنریتان را هم از دهان یک دوست یا آشنا به گوش همسرتان برسانید. بگذارید بداند که شما هر زمان که اراده کنید قادر به پول دار آوردن هستید. و به قولی ایشان تخم طلا نمی گزارد.

 

11. هر وقت همسرتان خشمگین شد و به سمتتان آمد. به سرعت بگویید الهی من فدات شم چرا این رنگی شدی؟؟ نکنه سکته کنی؟؟؟ خدا منو مرگ بده کی تورو اینجوری ناراحت کرده. بعد یکی آروم بزنید تو گوش خودتون. فواید اینکار در این است که:

1. یعنی من عامل ناراحتی تو نیستم برو دنبال یک عامل ناراحتی بگرد.

2. من با تو توی یک جبهه هستم، دشمن کس دیگری است.

3. خیلی از آقایان با زبان نرم خنثی و حتی خجالت زده می شوند.

4. شما نشان می دهید به سلامت او اهمیت می دهید

5. شما خودتان خود را مجازات می کنید و او عادت نمی کند که روی شما دست بلند کند.

6. شما حواس او را به مساله مریضی و سکته پرت کرده اید

7. او کم کم باور می کند که با عصبانیت ممکنه سکته کنه (که البته یک واقعیت است)

شاید در مقالات بعدی به نکات بیشتری اشاره کردم. اما در نهایت چند خواهش از شما دارم:

  1. شوهر شما همان مرد خوبی است که شما روزی به او دل بستید. فراموش نکنید که در مسیر زندگی با شما این مرد به اینجا رسیده. هیچ ظالمی بدون حضور یک مظلوم، ظالم نمیشود. شاید ما هم به اندازه او در ایجاد این فضا مقصر هستیم. به قول یک ضرب المثل انگلیسی، برای تانگو رقصیدن دو نفر لازم است.
  2. همسر شما برای خشمگین شدم پیش از اینکه به شما صدمه بزند به خودش صدمه می زند. پس برای او هم دل بسوزانید.
  3. خشم یک بیماریست. به همسر بیمارتان ترحم نکنید. بلکه در حل این مشکل کمکش کنید.
  4. هرگز به کودکتان از پدرش بد گویی نکنید. کودک پاک شما به یک پدر احتیاج دارد، با بد گویی دو اتفاق می افتاد.
    1. شما پدرش را از او میگیرد. و همیشه از پدر متنفر خواهد شد.
    2. چون نیمی از وجودش از پدر تشکیل شده. و از طرفی گمان می کند که شما به خاطره او پدرش را ترک نکرده اید، از خودش که عامل رنج شماست متنفر می شود. در بزرگی ریشه بسیاری از بیماریها مثل افسردگی یا خودکشی در همین حس نهفته است.
  5. زندگی یک هنر است، سعی کنید مثل یک هنرمند با دقت به تمام ریز جزییات آن توجه کنید. گاهی بایک حرکت هوشمندانه و به جا کل مشکلات حل میشود.

لیالی
پاییز ۸۹

 

 

پارادوکس۳: معشوقه مجازی من

استاندارد

من آدم اهل عملی هستم. از وقت تلف کردن خوشم نمیاد. از سرک کشیدن تو زندگی بقیه خوشم نمیاد. از دوست یابی تو نت خوشم نمیاد. اگر کار مفیدی اتفاق نیفته، اصولا نزدیک هیچ مکانی در محیط واقعی یا مجازی نمیشم. در عین حال با روحیات خودم آشنا هستم . من اعتراف میکنم که شخصیت یک معتاد حرفه ای را دارم. هر چیزی که خوشایند باشه من بهش اعتیاد پیدا میکنم. وقتی خیلی کتاب می خوندم، انقدر خوندم که یک روز فهمیدم هیچ ارتباطی با جامعه ندارم. وقت فیلم دیدن اگر کسی باهام حرف می زد حتی صدایش را هم نمی شنیدم. موقع نقاشی هم همینطور. والبته شکر خدا اهل هیچ دود و دم یا … نشدم. اما خوب اعتیاد، اعتیاد دیگه.

چون خودم را خوب می شناسم، به انتخاب کارهای مورد علاقه ام وسواس دارم. مدتی پیش  بعد از مدتها ستیزه جویی و ترک شبکه های اجتماعی  مثل فیس بوک و …، بالاخره عهد خود را شکستم و به این دنیای مجازی برگشتم. اولین باری که پس از مدتها برگشتم کلا یک وب لاگ می شناختم که به مطالبش علاقه مند بودم. یادمه هر روز بلند می شدم به امید اینکه وب لاگ به روز شده باشه. بعد اگر به روز شده بود هر خطش را ۱۰۰۰ بار می خوندم تا بفهمم که منظورش چیه! وب لاگ نویس به چی فکر میکرده اینو نوشته. در مورد کی نوشته. اصلا چرا این کلمات را انتخاب کرده و…. تمام زندگیم همین یک وب لاگ بود. مرتب براش پست میزاشتم و وب لاگ نویس محترم هم از کلی پست من فقط یکی را یکبار منتشر کرد. چقدر دلم می گرفت وقتی پستم منتشر نمی شد. وقتی انقدر سکوت و بی تفاوتی می دیدم. به نظرم کم کم داشتم عاشق وب لاگ می شدم. هه!

Read the rest of this entry

تمرین افزایش تحمل وب لاگ نویسان

استاندارد

 

مدتی است که به وب لاگ های زیادی سر میزنم و متوجه یک نکته جالب شدم. همانطور که می دونید اغلب وب لاگ ها نظرات شما را پس از تایید وب لاگ نویس بر روی صفحه منتشر می کنند. کمتر وب لاگی را دیدم که اجازه بدهد تمام نظرات مستقیما به انتشار برسد.

روی صحبت من با آن دسته از وب لاگ نویسانی است که باید پست های رسیده را تایید کنند تا منتشر شود. اگر بخش نظرات این وب لاگ ها را نگاه کنید. می بینید که اکثر قریب به اتفاق نظرات در وصف خوبی، زیبایی نوشته وب لاگ، و یا فضل و فهم نویسنده وب لاگ است. البته مقدار کمی هم  نظرات خنثی می بینید و گاهی به ندرت در حد یک پست هم نظر مخالف مشاهده می شود.  از آنجایی که نمی توانم بپذیرم همه لزوما با هر نوشته ای موافق هستند، دست به کار شدم. و در عرض دو هفته برای ۴۰- ۵۰ تا وب لاگ پست مخالف گذاشتم. البته با رعایت تمام موازین مباحثه و احترام طرفین. جالبه که بدونید اکثر وب لاگها نظرات من را منتشر نکردند. از اون جالبتر بدونید که بنده با موج مخالفت و خشم متقابل مواجه شدم. و کلی پیغام منفی و سراپا تو دیگه کی هستی و … در یافت کردم.

Read the rest of this entry