مرگ یک رویا

استاندارد

بدون یک کلمه حرف، همدیگر را بغل کردیم. با پاهاش درهتل آپارتمان را بست. سرم که روی سینش جا گرفت. اون لحظه که صدای قلبش را شنیدم ازپوشیدن این کفش پاشنه بلند راضی شدم. سختی راه رفتن با اون پاشنه ها و کشیدن چمدانها را فراموش کردم. محکمتر من را به خودش چسباند. شایدم من محکمتر بهش چسبیدم. نفس که کشیدم بوی خوش ادکلونش وجودم را پر کرد.  کمی سینه هام را به بدنش فشار دادم، می خواستم تپش قلبم را احساس کند.
زیر گوشش

گفتم: دیدی اومدم!
گفت: خلی به خدا!
روسریم را باز کرد. هنوز سرم روی سینه اش بود.کش سرم را هم. صورتش را نمی دیدم. با دستش موهام را به هم ریخت. صورتش را کرد تو موهام و بو کشید.

گفتم: توی راه حتما کثیف شده.
گفت: همینجوری خوبه! بوی سفرت را میخوام.
گفتم: بوی رنجت را میخوام!
گفت: خوبه که خودت میدونی!
گفتم: همین؟!
گفت: تو که میدونی دیگه هیچکس دلمو نمیبره!

خندیدم. یک قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد. ازم جدا شد که نگاهم کند. تندی به بهانه زمین گذاشتن کیف روی شانه ام دولا شدم. نزاشتم اشک ها را ببیند. نمی خواستم رنج بکشه. رفت طرف مبل و یک حوله رب دوشامبری سفید از روش بر داشت. برای اولین بار تو سه ساعت گذشته نگاهامون باهم تلاقی کرد. بهش لبخند زدم. تندی چشمهایش را دزدید و گفت: برو یه دوش بگیر سر حال شی! بدون اینکه نگام کنه هولم داد تو حمام.

اگه برای حرفش انقدر ارزش قائل نبودم می گفتم عاشقمه. دست سردش که یک دفعه  داغ می شد ، نگاه گرمش، لرزش صداش، نگاهی که همیشه، همه جا هروقت برگشتم روم بوده.
گفت: چرا به دوش خیره شدی؟
گفتم: مونولوگ ذهنی!
خندید.

ادامه دارد…
پ.ن.
یار زندگی می خواد بر گرده! از این همه فشار خستم. منم آدمم به خدا!
انگاری تزلزل کار همشونه!
به یاد فرهاد «خسته و تنها»
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s