مرگ یک رویا (۲)

استاندارد

گفت: برات همه چی گذاشتم، هیچی لازم نداری!
از آینه،  دستشویی و توالت فرنگی گذشتم به اتاقک شیشه ای رسیدم، توش را که نگاه کردم دوش بود و یک سری اسباب حمام. حتی نرم کننده مو هم گرفته بود. شامپو بدن را دستم گرفتم و

گفتم: مارک خوبیه! خوش سلیقه هم که هستی!
لبخند بدجنسش را  تحویلم داد و

گفت: آخه بوش را روی پوست تن خیلی دوست دارم.
از جوابش جا خوردم. داغ شدم. واسه اینکه کم نیارم

گفتم: عمرا اگه بوش را روی این تن …

با دیدن اینکه دستش را آورد طرف سینم حرف تو دهانم ماسید. قلبم ریخت. باهمون لبخند

گفت: نمیخواهی که با مانتو حمام کنی؟!
دکمه اول مانتوام را باز کرد. بعد دکمه دوم و تا آخر!

گفت: سرخ شدنتو دوست دارم.
گفتم: دیوونه ای به خدا!
برگشتم که مانتو را راحت از تنم در بیاره. دستم تا نیمه تو آستین مانتو بود که از پشت بغلم کرد. طوریکه نتونم تکون بخورم. صورتشو چسبوند به گونه ام و
گفت: مگه تو واسه آدم عقل می زاری؟!

تکون نخوردم. اگه کمی صورتم را بر می گردوندم. اگه لبم می رفت رو لبش. دیگه راه برگشتی نبود. چند لحظه همونجوری موند، انگاری می خواست برگردم. انگاری لبم را فریاد می زد. هیچی نگفتم. نمی خواستم حسش را خراب کنم. نمی خواستم با گفتن من دلتو می خوام، نه عقلتو، رنجش بدم. او به رنج عاشقی اعتقاد داشت، من دچارش شدم. من به این رنج اعتقادی ندارم، نمی زارم او دچارش بشه. عشق آرام و پر مهراست. من آرامش و مهرم را بهش می دم. می زارم هر بار که نگاهم میکنه بفهمه چقدر دوستش دارم. تو زندگی ساکت و ساکنش مهر بی حدو مرز می خواد من بهش می دم. مهم نیست که جاش سکوت بگیرم و بی دلی. تا روزیکه آدمی ببینم که خالی تر و بی دلتر از او باشد ، مهرم را بهش می دم. اما شیدایی نمی کنم. فقط با مهرو رنجم هستم! رقص دل، عشق و شیدایی… واسه عاشق است نه بی دل.

گونه ام را تندی بوسید. مانتو را در آورد. پشت سرش در را می بستم که

گفت: در را نیمه باز بزار چیزی خواستی صدات را بشنوم.

نگاهی به اتاقک شیشه ای کردم. شیشه اش مواج بود و دید نداشت.

گفتم: باشه!

صداش از آشپزخانه می آمد که می خواند: حالا عاشق شدن، ناز کشیدن، فایده نداره، نداره!

ادامه دارد…
پ.ن.
۱) از شکسته نویسی و دیالوگ اضافی عذر می خواهم! اگر جانی بود یک روز همه مطلب را ویرایش می کنم.
۲) به قول یک دوست مطلب دلی دیگه!
۳) جانم پر شده از گزند روزگار!
غصه صبحانه ام
خستگی نهارم
رنج شامم
آفتاب لبخند کی بر من طلوع خواهی کرد؟
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s