مرگ یک رویا (۴)

استاندارد

گفت: وای! چه چشمای خماری!

بالا را نگاه کردم، از خوشی

گفتم: اوهوم.

گفت: خر، خر می کنی گربه کوچولو! نمیگی طاقتم را از دست بدم؟!

 

با این حرف از جا پریدم.

گفت: شوخی کردم.

سشوار را خاموش کرد. دولا شد پیشونیم را بوسید

گفت: من می رم شام بگیرم انیشتن! چی میخوری؟

گفتم: آزار داری خماری می پرونی؟ خندید

گفت: خواستم تا بر میگردم نخو ابی از خستگی!

گفتم: من تو راه معدم اذیت شده، برنج و ماست!

گفت: پس میشه کباب؟

گفتم: اره اما چلوش چرب نباشه!

گفت: چشم.

گفتم: بی بلا! یه لحظه نگاهم کرد و

گفت: عوض نشدی؟

گفتم: مال بد بیخ ریش صاحبش!

گفت: خوش به حال صاحبش!

از در رفت بیرون. نشستم پشت در. اشکهام می ریخت رو بلوز صورتی! معده ام تیر کشید. توجه نکردم. بیشتر شد. ساعت را نگاه کردم، دو ساعت از وقت آمپول گذشته بود. دویدم تو اتاق، سر چمدان. درد دیگه بیداد میکرد. تزریق تو رگ. آرامش پخش شد تو تنم. نفهمیدم چقدر اونجا رو زمین ولو بودم. زنگ در را زد. دستم را گذاشتم روی معده ام و گفتم فقط چهل و هشت ساعت دوام بیار.

دکتر گفت: واسه پنج روزآمپول دادم اما زود برگرد. تحت نظری تو! نباید اجازه بدم بری!

صدای زنگ آپارتمان آمد. آشغال آمپول را انداختم تو چمدون. موهام را با کش جمع کردم. دویدم طرف در.

گفت: کجایی تو؟ دستم شکست!

گفتم: اوه واسه چند نفرغذا گرفتی؟

کمکش کردم ظرفها را بزاره رو میز . خیلی خونسرد

گفت: واسه کارایی که ما می خواهیم بکنیم از این بیشتر لازمه!

گفتم: خیلی مسخره ای!

بهم نگاه کرد.

گفت: تو خوبی؟چرا رو پیشونیت عرق نشسته؟

گفتم: جدی؟ هیچی یخ کرده بودم رفتم زیر پتو، یاد تو افتادم گرمم شد… حرفمو قطع کرد و

گفت: اون زیر که کار بدی نکردی؟

چشمم را جمع کردم و با حرص

گفتم: منحرف!

گفت: وا انحراف چیه؟ ما زمینیا با شما هواییها فرق داریم.

بحث شروع شد.

شام که تموم شد

گفت: تو یه ذره فرق نکردی. ما هنوزم هیچ ربطی به هم نداریم. چطوری دوست موندیم؟

معده ام تیر کشید

گفتم: من هرگز از کسی که هم عقیده ام بوده چیزی یاد نگرفته ام.

خندید و

گفت: شریعتی تونم مال خودتون.

گفتم: آدمای بزرگ مال هیچ کس و هیج جا نیستن.

سیگارش را آتیش زد.

گفت: هنوزم ضد فروید هستی؟

گفتم: مدتهاست که دیگه ضد هیچی نیستم.

گفت: اه! نه یه چیزاییمون داره شبیه میشه.

دودش را فوت کرد طرف من. هم زمان معده تیر کشید.

گفت: البته من هنوزم از بورژواها متنفرم، اصلا آدم…

آمدم نفس بکشم دود رفت تو حلقم و معده دیگه طاقت نیا ورد. دویدم طرف دستشویی. توالت فرنگی را بالا زدم. بالا آوردم. با پا محکم در را بستم و مثل دیوانه ها چنگ زدم به قفل در. دسته در را که کشید. فهمید قفل است!

ادامه دارد…
پ.ن.
۱) بعد از این همه سال، بوسه یارزندگی هنوز مزه داره.
۲) گل کوچک میان ترکهای پیاده رو بر من خندید.
نوازشش کردم. ازاو بابت بخشش هرروزه لگد مال شدنش سپاس گذاری کردم.
پاسخ داد: در دوستی میانگین حضورت برای من مثبت بوده
من به گاه و بی گاه له شدنها بی توجهم. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s