مرگ یه رویا (۵)

استاندارد

داد زد: دیوانه چرا در را قفل کردی؟ حالت بده؟ چی شده؟ تو که لب به چیزی نزدی! انقدر حالت بد بود می گفتی دکتر…

دوباره بالا آوردم. توالت فرنگی غرق خون بود. با خودم گفتم تمرکز کن. تمرکز کن. صدات را جمع کن. حالا نزار بلرزه. آفرین دختر خوب. یک کم دیگه مونده. حالا نفس بکش. آفرین! حالا قوی حرف بزن! با صدای بلندی

گفتم: چیه سرو صدا میکنی؟ بالا آوردن که دیدن نداره! الان بهتر می شم. دکتر چیه؟ مسخره! خودم قرص معده دارم، می خورم بهتر می شم.

گفت: الان برات میارم. تو چمدونته!

داد زدم: نه! نه! خودم میام بر می دارم دست به چمدونم نزن.

با خنده گفت: اه! توش چی داری می ترسی من ببینم؟

گفتم: وسایل شخصیه! لطفآ دست نزن بهشون!

ساکت شد دم در. انگاری لحن  جدیم، براش عجیب بود. کمی بهتربودم. اما باید قرص را می خوردم. بدنم خیس عرق بود. سیفون را کشیدم. خون ته نشین شده ته توالت نمی رفت. آب به صورتم پاشیدم که با عرق ها قاطی بشه. دوباره سیفون را زدم. بالاخره رفت. حوله حمام کوچک و سفید را زیر بولیزم کردم و عرق شکم و سینه هایم را خشک کردم.

دکتر گفت: بدنت ضعیفه، نباید سرما بخوری! نباید هیجان زده شی! می فهمی؟ وگرنه یک ماهت می شه یک روز. فهمیدی؟! وای دختر کجا می خواهی بری؟ بشین سر زندگیت!

زد به در و گفت: حالا چرا بیرون نمیای؟ چیزی شده؟

گفتم: نه! در را باز کردم. لبخند زدم.

گفت: کوفت. این چه کاری بود؟ چرا در را بستی؟ چرا انقدر آب زدی به صورتت که خیس بشی؟ سرما میخوری حالا! وای از دست تو!

بعد بقلم کرد.

گفتم: پسر خوبی باش. تا من قرص معده را پیدا می کنم تو هم برو یه ملافه ای، پتویی چیزی بیار واسم.

گفت: بچه خودتی! اما رفت. من قرص را از بلیسترش جدا کردم که نبینه اسمش چیه. آمدم جلوش و با آبی که بهم داد خوردم.

گفت: اگه می دونستم انقدر حالت بده، خودم برات آشپزی می کردم. یه کته می زاشتم. بهش نگاه کردم. پر از مهر.

گفتم: از بس ماهی! خوش به حال زنت!

گفت: خیییی لی! تو باز خل شدی؟ بیا دراز بکش رو کاناپه!

دراز کشیدم رو کاناپه سه نفره. نرم و راحت بود. پتو را انداخت روم.

گفت: خوب حالا نوبت اون کاریه که واسش این همه راه اومدی؟

گفتم: اخ جون پس نوبت خوشی من هم رسید.

گفت: تو چه راحت خوش میشی؟ خوش به حال شوهرت!

گفتم: آره، واقعا! هر چی که قرارمون بود را آوردی؟  سر تکون داد.

گفتم: پس شروع کن! رفت و کازابلانکا را گذاشت تو دی وی دی. بعد اومد نشست روی مبل کنار من و نور آباژور را خیلی کم کرد. در مدت فیلم چندین مرتبه نگاهش کردم. همچین زل زده بود به صفحه تلویزیون، انگار دفعه اول فیلم را می بیند. با هر بوسه ای، یک نگاه به من می کرد، منم فوری چشمم را می دزدیدم و زل میزدم به تلویزیون. از اینکه می تونستم تو تاریکی تمام حس ها و حرکت هایش را نگاه کنم، خیلی خوشحال بودم. به خودم گفتم: حرکاتش را حفظ کن، لبخند هایش را همینطور، نگه دار واسه روزهای آخر. لازمت میشه.  اگر آخر فیلم می پرسدی نظرت چی بود، می گفتم خیلی قشنگ فیلم میبینی. دل آدم را می بری! اما او نپرسید منم نگفتم.

ادامه دارد…
۱) نگران سلامتی یک دوست زمینیم.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s