مرگ یک رویا (۶)

استاندارد

آخر فیلم

گفت: اه اینجوری نمیشه! چیزی میخوای؟ بهتری؟ میتونی قهوه بخوری؟

نور آباژور را زیاد کرد. بلند شد و رفت تو آشپزخانه.

گفتم: نه! اینجوری راحتترم. آب برام بیار. بعدم چی اینجوری نمیشه؟

برگشت قهوه را گذاشت جلوی من رو میز. فیلم بعدی را گذاشت توی دی وی دی. اسمش فرشته های جهنمی بود.

گفت: پاشو.

من نیم خیز شدم، نشست رو کاناپه. با دست سر من را هول داد به پایین که کاملا روی پاهاش قرار بگیره!

گفت: حالا شد.

خندیدم

گفتم: آخی! چه بالشت نرمی! گونه ام را با پشت دست چپش نوازش کرد و

گفت: به نرمی شما که نمی رسه!

نگاهش کردم. چشمهاش پراز محبت بود. می خواستم بگم اونوقت، به من می گی دل دل می کنی! اما هیچی نگفتم. آهی کشیدم و

گفتم: بقیه فیلم را ببینیم؟

سر تکون داد. فیلم شروع شد و من راحت قطره اشکم را مخفی کردم. اواخر فیلم معده ام تیر کشید. به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت از آمپول گذشته بود. به بهانه دستشویی پا شدم. وقتی برگشتم

گفتم: تو خونه نمیخواهی بری؟ زنت نگران نمیشه؟

یک ابرو انداخت بالا

گفت: میخوای بیرونم کنی؟

گفتم: نه! من غلط بکنم. نمیخوام مشکلی برات پیش بیاد. میدونی که چقدر براش احترام قائلم و از اینکه مواظب توئه و تحملت می کنه سپاسگزارم.

گفت: وا مگه من چمه؟

گفتم: هیچیت نیست! ماهی! پاشو جمع کن برو میخوام بخوابم.

گفت: راحت باش! گفتم خونه دوستمم.

درد معده بیشتر شد.

گفتم: صلاح نیست شب اینجا باشی!

گفت: چیه می ترسی کاری کنی؟ پشیمون شی؟

گفتم: حرف مفت نزن! ما اگه عرضه داشتیم خیلی وقت پیش یه غلطی می کردیم.

با خنده گفت:  من را با خودت جمع نزن. ناراحت میشم. یه کم کتاب برات بخونم بعد می رم.

به ساعت نگاه کردم

گفتم: باشه فقط یک ربع.

گفت: لوس نشو مسخره.

رفتیم تو اتاق خواب. رو تخت دراز کشیدم.

گفت: نمی ری زیر لحاف؟

گفتم: نه! همینجوری خوبه!

گفت: چقدرعجله داری؟

گفتم: امشب خستم. فردا شب بهتر میشم. دراز کشید کنارم. دستش را انداخت دور کمرم و مرا کشید سمت خودش. نفسم از درد ایجاد شده با فشار دستش روی معده ام بند اومد. نگاهم کرد

گفت: چرا رنگت پرید؟

به زحمت

گفتم: خستم! همین! فوری سرم را گذاشتم روی بازوی راستش و

گفتم: بخون قناری من!

کتاب فرانی و زویی را باز کرد و خواند. صداش توی گوشم پیچید. همون صدایی که میخواستم همیشه برام حرف بزنه. از دردش بگه! از زندگیش! چقدر نزدیک بود. چقدر زیبا بود. نفسم سبک شد. معده کمی آروم شد. تازه گرمای تنش را احساس کردم. قلبم تندتر تپید. سرم را گذاشتم روی سینش. میخواستم صدای قلبش را حفظ کنم. دستی کشید به موهام

گفت: چیکار می کنی تو؟

گفتم: حال!

گفت: با چی؟

گفتم: به تو چی فضول؟

گفت: اه! جان من بگو؟

گفتم: با صدای قلبت. با صدای خودت!

گفت: خلی به خداتو گوش به این حساسی داری و موسیقی کار نمی کنی؟ ! بچت حتما یه موسیقی دانی چیزی میشه.

معده تیر کشید. به ساعت نگاه کردم، یک ساعت و نیم از زمان آمپول گذشته بود.

گفتم: برو دیگه!

گفت: اه! باز داری بیرونم می کنی؟

گفتم: می خوای بپرم رو سرت؟ شب میام سراغت آبروم میره! پس برو بیرون!

ابروهاش را انداخت بالا و

گفت: جدی میگی؟ از این می ترسی که وسوسه شی؟ برو بابا!

درد بیشتر شد.

گفتم: میری یا بیرونت کنم؟

گفت: به من اعتماد نداری؟

گفتم: نه!

گفت: خیلی بی شعوری!

درد بیشتر شد. خیلی جدی

گفتم: برو بیرون!

گفت: چته پاچه میگری؟ رفتم دیگه!

خندیدم. به زحمت

گفتم: آفرین گل پسر!

پاشد. با اخم کلیدش را برداشت از در بره بیرون که پریدم لپش را بوسیدم که دلخور نباشه.

گفت: برو! بی مزه! مگه من لات بی سر و پام که اینطوری رفتار می کنی. من تا حالا به تو بی احترامی کردم؟

انگار چاقو کردن تومعده ام. با خودم گفتم: دختر آروم باش! نفس بکش! ناله نکنی یک وقت! جوابش را بده. قوی باش! الان تموم میشه! آروم باش! نفستو جمع کن و جواب بده.

گفتم: نه. من غلط کردم عزیزم. حالا برو.

ادامه دارد…
پ.ن.
۱) بابا بی انصاف!
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s