مرگ یک رویا (۷)

استاندارد

با عصبانیت رفت بیرون و من به سرعت گفتم خداحافظ و در را بستم. دویدم طرف اتاق اما به چمدان نرسیده بالا آوردم. سرم را گرفتم روی تخت تا فقط لحاف کثیف شه. اینطوری می تونستم صبح زود با یک نو عوضش کنم. خون بود که روی تخت می ریخت. خوشحال بودم که اون نیست که این صحنه را ببیند. چمدان را باز کردم، مشت محکمی خورد توی معدم و دوباره بالا آوردم. صدای زنگ در آمد.آمپول را باز کردم.

«نه! خدایا نه! اون نباشه!»

دستم می لرزید. باز زنگ زده شد. کمی از مایع آمپول ریخت زمین.

داد زدم:کیه؟

گفت: منم، مو بایلم را جا گذاشتم.

آمپول را به زحمت تزریق کردم به رگ.

گفتم: عیبی نداره. خوابیدم. فردا بیا!

میدونستم که به زودی بیهوش میشم.

گفت: یالا باز کن! از سر کار زنگ میزنن، واجبه!

با آخرین توانم

گفتم: نه!

گفت: تو چته؟ باز کن لعنتی! با مدیر میام ها!

آرامش تو تنم پاسخ شد. همه جا تاریک شد. صدای کوبیدن مشت به در نمیزاشت بخو ابم.

دکتر گفت: الان بهتر میشی! بخواب!

اتاق روشن شد. صدای فریادی از دور می آمد.

بابا گفت: دیکته چند شدی؟

گفتم: هفده! آمد جلوتر. بی هوا زد تو گوشم.

گوشم سوخت.

گفتم: بذار بخوابم!

صدا از راه دور

گفت: خدای من! خدای من! عزیزم، چی شده؟

همه جا تاریک شد. بابا چند بر زد تو گوشم. چراغ روشن شد. یک مرد سفید ماسک اکسیژن گذاشت روی دهنم. حالم خیلی خوب بود. پرواز می کردم. معلق رو هوا چه کیفی داشت.

یکی پچ پچ کرد: نیفته یه وقت؟

از تاریکی

پرسیدم: کی نیفته؟

تاریکی گفت: الان می رسیم به بیمارستان. دوام بیار!

پیرهن سفید دکلته پوشیده بودم، موهام شنیون شلوغ بود و گوشواره و گردنبند اشک الماس به تن داشتم. با او تو کافه مولن روژ پاریس شام می خوردیم. چشم در چشم. نگاهش قلبم و به تپش می انداخت. هیچ دردی نبود. روباه نقره ای آمد و پوزه اش را مالید به دستم. آروم.

گفت: پاشو، چشماتو باز کن عزیز!

موهای نقره ای روباه را نوازش می کردم که اتاق روشن شد، چشمم را باز کردم. توی اتاق سبز بیمارستان بودم. به اطراف نگاه کردم، دستم تو موهای او بود که سرش را گذاشته بود کنار تختم. صداش کردم. سر بلند کرد. چشمهاش قرمز بود. دستم را گرفت. بوسید.

گفتم: من را چرا اینجا آوردی؟ واسه یه معده درد که این کارا رو نمی کنن.

با بغض گفت: به تو چی بگم؟ چرا به من نگفتی؟

گفتم: چیرو؟

گفت: بسه دیگه! پرونده پزشکی تو چمدونت را دکتر دید. همه چی را بهم گفت. توروخدا بس کن دیگه!

قطرات اشک از چشماش ریخت. انگارخنجر تو قلبم کردن. خندیدم.

گفت: به چی میخندی؟

گفتم: به تو!

گفت: چرا؟

گفتم: چون نمیدونی واسه چی داری گریه می کنی؟

گفت: واسه تو!

گفتم: من؟ دیوونه ای؟

چشمهاش را تنگ کرد و

پرسید: چی می گی؟ چرا؟

جواب دادم: من دارم راحت می شم! اونوقت تو ناراحتی؟

با بغض گفت: خلی به خدا! از چی راحت میشی؟ تو که انقدر شاد بودی؟ تو که زندگیت پر بود از مهر؟ تو که همیشه پر انرژی بودی؟ چی شد؟ کی اینطوری شد؟ چرا به من نگفتی؟

گریه کرد. گیج نگاهش کردم. چی باید بگم؟ من خودم را واسه این روز آماده نکرده بودم.

گفتم: خوب همه مریض میشن. اینم بخشی از زندگی هست دیگه. بعدشم تو که همیشه از دوری من راضی بودی. تو که با من حرف نمیزدی؟ هیچ چیزی به من نمیگفتی. سکوت تنها جوابی بود که از تو گرفتم. حالا اومدی میگی چرا به من نگفتی؟! چی میگفتم؟ مثلا، با سلام طی این آف لاینی که خدمتتون ارسال می دارم. اعلام می کنم بنده مریض هستم و تا چند صباح دیگر می میرم. لطفا از سر ترحم جواب این پیغام را، بر خلاف دوهزار و پانصد پیغام قبلی بدهید. خوبه متنش؟

گفت: تو اینجام ول نمی کنی؟

گفتم: چیرو؟ من چیزی هم داشتم که بچسبم؟ چیرو باید ول کنم؟

گفت: من واسه خودت جوابت را نمیدادم. می فهمی؟

آهی کشیدم و

گفتم: آره! تو به شیوه خودت به من لطف کردی! من به شیوه خودم از لطفت صدمه دیدم. رنج کشیدم. هیچ وقت نپرسیدی این شیوه کمکی کرد به حال من بیچاره؟ نه! نپرسیدی؟ چون اگر می گفتم نه، باید راحت را عوض می کردی. و تغیر مسیر برات زحمت داشت. سکوت همیشه ساده ترین راه حل.

ادامه دارد…
پ.ن.

۱) دوست ارجمند زنگ زدند و روحم را با خود به دیار فلسفه و عرفان بردند. باز زیبا شدم کنارت!
۲)در آغوش یار زندگی رنجها همه رهایم می کنند.
۳) دوست وفادار عاشق شده. عشقت و مستم قناری!
۴) شکر خدا، دوست زمینی حالش بهتره.

 

 

 

 

 

Advertisements

یک پاسخ »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s