مرگ یک رویا (پایان)

استاندارد

به زحمت نفس می کشیدم. باریکه خون از دهنم می ریخت روی لباسش. پرستارهایی که رد می شدند نگاهم نمی کردند. یاد مادر بزرگ افتادم که روزهای آخر عمرش، وقتی بهش اعتراض کردم که چرا میگه داره می میره.

گفت:  بذار یه رازی را بهت بگم، وقتی پرستارها دیگه دوره تختت جمع نشدن بدون که داری میری.

فهمیدم که راست می گفت. دیگه وقت رفتن بود. حس سبکی می کردم. از اینکه از این درد رها میشدم خوشحال بودم. تنها نگران او بودم. نمیخواستم اذیتش  کنم. نفهمیدم که چطور یک ماه شد دو روز. الان باید پیش بقیه می بودم.

سرش را آورد پایین و پیشونیم را بوسید. خندیدم و

پرسیدم: پدر روحانی خوب هستن!

اما همینکه چشمهای قرمز از اشکش را دیدم ساکت شدم. دوباره سرم را گذاشتم روی شانه اش. خودم را سپردم به قطرات اشکش که روی پیشونیم می ریخت. می خواست با دستمال پاکشون کند که دستش را گرفتم و

گفتم: بذار اشکات به من برسه!حد اقل اینا که مال خودمه!

گفت: خوشحالی که پیش منی؟

گفتم: نه!

پرسید: چرا؟

گفتم: چون خاطره بدی برات میشه!

گفت: برای بقیه نمیشد؟

گفتم: نه! اونا همیشه باهام بودن. رفتنم اذیتشون میکنه اما افسوس نمیخورن که وقتی می تونستن کنارم باشن نبودن. اما تو رو شک دارم. تو شاید، از این که میتونستی با همراهیت زندگی را بر من آسونتر کنی اما نکردی، اذیت شی. شاید.

اومد جواب بده، اما با دیدن خونی که رو لباسش می ریخت منصرف شد. به پرستار اشاره کرد، اما انگاری پرستار سری به علامت بی فایده بودن تکون داد. چون بعدش حرفی نزد. محکمتر بقلم کرد و شدیدتر گریه کرد. بدنش می لرزید. صدای قلبش را دوست داشتم. خش خش نفسهاشم دوست داشتم.

به صفحه مانیتور چشم دوختم. رت باتلر، اسکارلت را بوسید. قلبم تیر کشید. حالت تهوع شدید داشتم. شهر پشت سرشون غرق در آتش بودسردم بود، خیلی سرد. صفحه مونیتور تارشده بود. نفس عمیقی کشیدم. درد مانع از باز دمم شد. نفس حبس شد تو سینم. دستگاه شمارش نبض، شروع به جیغ زدن کرد. اتاق تاریک و تاریکتر شد. دکتر و پرستارها ریختن سرم. به او نگاه کردم که تو گریه

گفت: با من بمون!

صدای بوق ممتد دستگاه گوشم را اذیت می کرد. بهش لبخند زدم. به زمزمه

گفتم: می مونم اما حالا من ساکتم و تو حرف بزن!

نور چراغها خیلی زیاد شد. چشمم را اذیت کرد. خون قورت دادم. سرفه کردم.  اتاق تاریک شد. با آخرهای نفسم

زمزمه کردم: قرار نبود این لحظه اینجا باشی. متاسفم! عشق من!

و سکوت.

پایان
لیالی
پاییز ۸۹
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s