مرگ یک رویا (۸)

استاندارد

گریه امانش را برید. خنجر دست سیاه رفت تو قلبم! با خودم گفتم: چیکار میکنی؟دیوانه شدی دختر؟ بعد از این همه سال؟ سرمه چشمت را آزار میدی؟ بعد این همه تحمل؟ درد کشید به معده! باریکه خونی از کنار دهانم راه افتاد. یک دفعه ساکت شد. سرم را برگرداندم که خون را نبیند ولی دیر بود.

گفت: آروم باش! تورو خدا آروم باش!

دیگه توان قایم کردن نداشتم. اشکهام چکید روی بالشت تخت سفید بیمارستان.

گفت: چرا بلند گریه نیکنی؟ چرا نمیزنی تو دهنم؟ چرا انقدر ساکتی؟ چرا این همه سال هیچی نگفتی؟ آخه چرا داد نزدی؟ شانه ام از گریه می لرزید با صدای لرزان

گفتم: چی میگفتم؟ چیزی را که می دونستی؟ چه فایده؟ تو که دلتوهیچکی نمیبره. اگرم می برد، چه فایده؟ ما که اهل بی وفایی نبودیم. ما که رفیق نیمه راه نبودیم. دوستی روهم که تو نخواستی! من و قابل ندونستی! چند باری هم که حرفی شد، دیدم خیلی زشتم. تحمل و طاقت این زشتی را نداشتم. دوستی هم که تنها امیدم بود، تو پس زدی. دیگه چیکار می کردم؟

گفت: حالا بعد از این همه سال، اومدی چیکار کنی؟

گفتم: فیلم باکت لیست رو یادته؟
سری به نشانه تایید تکون داد.
گفتم: خوب منم یک لیست از آرزوهام تهیه کردم. و اینکارم یکیش بود دیگه!
اشک از چشماش پایین ریخت و

گفت:فیلم دیدن با من یک آرزو بود؟
گفتم: آرزوی آدمها، قد وجودشون است. من آدم کوچیکیم، آرزوهامم کوچیکن.

دستم را گرفت و بوسید. گرمهای لبهاش حس خوشایندی را از پوست دستم تو تمام تنم پخش کرد. احساس گرما بدن همیشه سردم را پر کرد. شاید اگر کنارم بود، به اینجا نمیرسیدم. شاید.

گفت: همه لیستت را انجام دادی؟
گفتم: نه دو تا آرزو موند.
گفت: چی؟
گفتم: پس فردا افتتاح خیریه کارآموزی زنان سرپرست خانواده جنوب خراسان است. قرار بود خودم افتتاحش کنم، اما گمونم با این احوال به اونجا نرسم.
گفت: پس بالاخره یه خیریه تاسیس کردی؟
با لبخند گفتم: نه، این شعبه سومیه!

چشمهاش را بست! گفت: اونوقت تو آدم کوچکی هستی؟ خلی به خدا!
گفتم: من همیشه خواستم عام باشم، که بودم. کوچک باشم که بودم. شما هم که همش گفتی ما هیچ شباهتی نداریم و با من ننشستی. نشون دادی که با عوام حشر و نشر نمیکنی. منم که تو سواد به پای شما و دوستانت نرسیدم، موندم پیش همین رفقا که به من احتیاج داشتن. بلکه به درد این جماعت بخورم.

گفت: آرزوی بعدی که باقی مونده چیه؟
گفتم: فیلمها و کتابهای که با تو می خواستم ببینم و بخونم.
چند لحظه سکوت کرد.
و گفت: استراحت کن تا من بیام.
گفتم: به همه خبر دادی بیان اینجا؟
با غم سر تکون داد.
چشمهام را بستم و گفتم: خوبه!

نمیدونم چه مدتی خوابیدم که با نوازش صورتم بیدار شدم. لب تاب را گذاشته بود جلوم, رو میز فلزی پای تخت. خندیدم و
گفتم: خدایی می کنی؟
گفت: یعنی چی؟
گفتم: رفتی تو کار برآوردن آرزوی دیگران. آفرین، داری راه می افتی! از سکوت خیلی بهتره.
لبخندی زد و گفت: آره دارم به تو شبیه میشم. چی بزارم؟
گفتم: بر باد رفته؟ عاشق اون بوسه معروفم.

دکتر آمد دستگاهها را چک کرد و یک آمپول تو سرمم زد. دستی به سرم کشید و با اشاره به او گفت که قدر شوهرم را بدونم. چون سرو صدای زیادی راه انداخته تا من را بستری کردند. خندیدم و گفتم که اگر یک کار تو این دنیا بلد باشم، دونستن قدر عزیزانم است. فیلم را گذاشت. اومد و پشتی تختم را بالا کشید. نیمه، دراز کشید کنار من و بازویش را به جای بالشت گذاشت زیر سرم طوریکه سرم روی شانه راستش قرار می گرفت. بهش تکیه دادم و اجازه دادم بوی خوشش نفسم را پر کند.

ادامه دارد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s