پیرمرد

استاندارد
قهوه به دست در کافه نشسته ام. بر روی دستمال کاغذی با خودکارسبز رنگ می نویسم. پیرمرد کت مشکی پشت سرم قهقه می زند. دلم براش غش رفت. به یار زندگی گفتم که صدای پیرمرد شبیه به صدای پدر بزرگم است. دلم برای پدر بزرگ تنگ شد. یازده سالم که بود، از دنیا رفت. ده سال بعد، روی پل عابر پیاده بین دو کمپ دانشگاه قبرس ایستاده بودم که ترکم کرد. دیگر جوابم را نداد. روی پله های پل عابر نشستم و تنها شدم. گاهی تو خیابون مادر بزرگ را میبینم که سلانه سلانه طرفم می اید و من به استقبالش می روم. هر وقت لباس قرمز می بینم به یاد دختر خاله ام می افتم که می گفت اگر من مردم تو مراسم ختمم لباس قرمز بپوشید. وقتی در بیست و یک سالگی  بر اثر ایست قلبی فوت کرد من لباس مشکی با گلهای درشت قرمز پوشیدم. این چسبیدنم به آدمهاهای زندگی ام گاهی رنج آور ، گاهی آرامش بخش است.
پیر مرد دوباره خندید و رشته افکارم را پاره کرد. با مهر به او نگریستم. لحظه ای به من خیره شد و لبخند زد. من نگاهم را دزدیدم. مدتی است که از مهر ورزیدن بی قائده ترسیده ام. همیشه از این حساب گر شدن فراری بوده ام . اما انگار چاره ای نیست، دنیا محل زندگی حسابگران احساس است. مهر ورزی و ستایش دیگران اگر بدون فخر و آسان صورت گیرد، متهم به سطحی نگری و ارزان فروشی می شوی. اگر به سختی صورت گیرد محکوم به دماغ سر بالایی و فخر فروشی می شوی.

بهتر آن است که سکوت کنم و چشمان پر مهرم را بر زمین بدوزم. شاید روزی که مرا در آغوش خود جای داد، با من مهربانتر از انسانها رفتار کند.

لیالی

قهوه به دست در کافه نشسته ام. بر روی دستمال کاغذی با خودکارسبز رنگ می نویسم. پیرمرد کت مشکی پشت سرم قهقه می زند. دلم براش غش رفت. به یار زندگی گفتم که صدای پیرمرد شبیه به صدای پدر بزرگم است. دلم برای پدر بزرگ تنگ شد. یازده سالم که بود، از دنیا رفت. ده سال بعد، روی پل عابر پیاده بین دو کمپ دانشگاه قبرس ایستاده بودم که ترکم کرد. دیگر جوابم را نداد. روی پله های پل عابر نشستم و تنها شدم. گاهی تو خیابون مادر بزرگ را میبینم که سالانه سالانه طرفم می یاد و من به استقبالش می رم. هر وقت لباس قرمز می بینم به یاد دختر خاله ام می افتم که می گفت اگر من مردم تو مراسم ختمم لباس قرمز بپوشید. وقتی در بیست و یک سالگی  بر اثر یست قلبی فوت کرد من لباس مشکی با گلهای درشت قرمز پوشیدم. این چسبیدنم به آدمها گاهی زندگی ام گاهی طاقت فرسا رنج آور می شود، گاهی آرامش بخش.پیر مرد دوباره خندید و رشته افکارم را پاره کرد. با مهر به او نگریستم. لحظه ای به من خیره شد و لبخند زد. من نگاهم را دزدیدم. مدتی است که از مهر ورزیدن بی قائده ترسیده ام. همیشه از این حساب گر شدن فراری بوده ام . اما انگار چاره ای نیست، دنیا محل زندگی حسابگران احساس است. مهر ورزی و ستایش دیگران اگر بدون فخر و آسان صورت گیرد، متهم به سطحی نگری و ارزان فروشی می شوی. اگر به سختی صورت گیرد محکوم به دماغ سر بالایی و فخر فروشی می شوی.

بهتر آن است که سکوت کنم و چشمان پر مهرم را بر زمین بدوزم. شاید روزی که مرا در آغوش خود جای داد، با من مهربانتر از انسانها رفتار کند.

لیالی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s