بسيار بگفت و نگفت آن اصل را

استاندارد
دوید داخل اتاق و با خنده گفت: دیدی چی گذاشته؟
ادامه داد: گفته، فراموش نکن مرا!!
گفتم: مطمئنی واسه تو گفته؟
گفت: نه!
گفتم: ایمیلتو داره! اگه با تو باشه یه ایمیل میزنه میگه عاشقتم! فراموشم نکن.
اشک از گوشه چشم راستش لغزید رو گونه اش و از روی خال کنار لبش رد شد و ریخت روی لب تابی که دستش بود.
گفتم: فراموشش کن! بیا ببین من واسه آشنای محترم چی نوشتم.
در حالیکه صداش می لرزید خواند:
آن بت که جمال و زينت مجلس ماست
در مجلس ما نيست ندانيم کجاست

اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا

فرياد ز نرگسان خواب آلودش
بسيار بگفت و نگفت آن اصل را

از جان و دل و دیده
فراموش کنم

جانا نکنم با دل
خویش چون کنم؟

بی توجه به غم او در ادامه مطالبم تایپ کردم. » خوش بنویسی قناری!»
لیالی
پ.ن.
1) دوست باهوش! پیغامت را رسوندم:) الوعده وفا
2) خوش بود گر محک تجربه آید به میان                        تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست                            عاشقی شيوه ی رندان بلاکش باشد! (حافظ )

Advertisements

یک پاسخ »

    • راستش بر اساس قواعد داستان کوتاه این داستان نیست! اما من داستان می دونمش، چون معتقدم گاهی باید قواعد را شکست. و با این شکستنها به جلو حرکت کرد. داستان از دید من، تفاوت بر خورد دو زن در مقابل عشق است. مرسی از نظرت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s