بایگانی ماهانه: دسامبر 2010

من پای می خوام!

استاندارد

پنج روزه به دلیل گلو درد و تب از خوردن هر چیزی عاجزم. و البته به شدت بی میل. وسط این مریضی سخت، که امروز ریخته تو ریه هام، با سرفه های وحشتناکی که صداش دل آدم را ریش می کنه. یهویی دلم پای خواست. حالا میون این همه دسر چرا پای نمی دونم. اما یک چیزی را می دونم یعنی تازه فهمیدم، حس حیات و ادامه زندگی عجیب در وجود انسان ریشه داره.

این بدن بیچاره توسط ما همه جوره تحت فشار قرار می گیره. یکی مثل من غصه بارش می کنه. یکی انقدر می ده به خوردش که بترکه. یکی دیگه انقدر گرسنگی بهش می ده که عین برگ خشکیده درخت می شه. یکی انقدر رفتارهای جنسی مداوم باهاش انجام می ده که آخر یه دردی می گیره، یکی انقدر از این پودرای بدنسازی بهش می ده که آخر کبدش می پوکه و … اما به خدا خیلی مقاومه! اگه ما جای بدنمون بودیم یک هفته دوام نمی آوردیم.

این حرفها رو زدم که بگم اگر یه مدت کوتاه این بدن را ول کنی و اذیتش نکنی، زودی بر می گرده به شرایط طبیعی خودش. شاید حرف چندان معتبری نباشه اما به نظرم دلیل روزه هم از همینجا می یاد، که کل بدن یک استراحت ۳۰ روزه داشته باشه. من پنچ روزه که به ناچار کم خوراکی کردم و البته سالم خوری. دو تا اتفاق جالب برام افتاده

۱- بدون هیچ تلاشی و خیلی ناگهانی رفتم تو حالت و عوالم مدیتیشن.

۲- بدنم، خودش هوس پای کرد. (سه ماهی است که هوس هیچ غذایی یا دسری نکردم)

هر دو اینها نشان از به کنترل گرفتن «من» توسط بدنم دارد. یعنی همانطوری که تو پارادوکس مغزی براتون توضیح دادم به دلیل فشار زیادی که به مغزم آوردم خودش کنترل را به دست گرفت و با پخش انواع موسیقیهای غیر مجاز به خودش روحیه داد. اینجا هم بدن بنده از دست ظلم من به شکوه آمده و خودش کنترل را به دست گرفته. با مریضی از طرفی سموم جمع شده در بدن و بخارات مغزی بنده را دفع کرده، از طرفی دیگر مرا مجبور به کم خوری و سالم خوری کرده تا به این وسیله هم توانایی روحی یا معنوی بنده را بالا ببرد و هم «اشتهای درونی» بدنم را برگرداند.

«اشتهای درونی» اسمیه که من برای هوس خوردن گذشته ام. این هوس دست نخورده ای است که توسط بدن برای جبران نیاز ویتامین یا مینرال و … به شما اعلام می شود. مثلا بدن شما خود به خود وقتی با کمبود نمک روبرو است شما را به هوس خوردن غذاهای شور یا نمکین می اندازد. یا در تابستان به یاد هندوانه و … (در زنان باردار به ویار معروف است). اما این هوس به دلیل بد خوری ما و زندگی ناسالم فست فودی دهه اخیر دچار اختلال شده و در بعضیها هم اساسا مرده.

خلاصه این بدن بنده، با مریضی واسم داره سلامتی می خره. بازم شکر که یکی از من عاقلتر اینجا پیدا شده، وگرنه من که به درد لای جرزم نمی خورم این روزا. همینجا جا داره از این تریبون استفاده کنم (با ژست بچه مثبتی، اشک شوقی که تو چشمم حلقه زده و با صدای لرزان از شدت سپاسگزاری تصور کنید) و از بدنم بابت تمام فشارهای روحی که بهش آوردم عذرخواهی کنم و از نجابت و صبوریش تشکر کنم.  به قول بچه های پایین: «اوچیکتم به مولی»

لیالی

پ.ن.

رفقا من پای می خوام. کمک! هر مدلی بود راضیم. کمک!

 

یک قدم مانده به جنون

استاندارد

مرد اثیریم را در آغوش کشیده و خوابیدم.

صبح که چشم باز کردم چهره به چهره یار زندگی بودم.

به اطراف نگاه کردم. مرد اثیری لب تخت نشسته بود. انگاری تفالی به غزلیات سعدی می زد.

لب یار زندگی را بوسیدم و بلند شدم.

داخل آشپزخانه در حال درست کردن صبحانه، مرد اثیری برایم پاراگرافی از سخنان ابی سعید ابالخیر را خواند.

تارهای سفید مویش را نوازش کردم.

او خواند:

«مرا تو بی سببی نیستی.

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک ؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانیست که آزادی را

به لبان بر آماسیده گل سرخی پرتاب می کند؟

ور نه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست .

نگاه از صدای تو ایمن می شود .

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی !

و دلت کبوتر آشتی ست ، در خون تپیده به بام تلخ .

با این همه چه بالا ، چه بلند پرواز می کنی !» *

لیالی

پ.ن.

* شاملو

در تب می سوزم

تب

استاندارد

وقتی داری تو تب چهل درجه می سوزی

وقتی که اشک، پلکات و متورم کرده

وقتی که درد، استخونات و به فریاد در آورده

دیگه حتی یادت نمیاد که چرا داری می سوزی

فقط

خوشحالی که دیگه دردِ قلبت و احساس نمی کنی

 

لیالی

وقتی یک مبارز در شب یلدا متولد می شود (شادگویی شب یلدا)

استاندارد

می خوام تو بازی شادی شب یلدا شرکت کنم، اما تصویر شب یلدای نم نم در ز.ن.د.ا.ن از ذهنم بیرون نمیره! ای کاش هیچ کسی این روزها در بند نباشه، چه بند ز.ن.د.ا.ن، چه بند دنیا!!!!

وقتی صادق جم عزیز پیشنهاد شروع این بازی را داد، من خیلی نشستم از من دعوت رسمی بشه. بعد یهو یادم افتاد که اصلا آدم مهمی نیستم، تازه کارم، حرف خاصی نمی زنم، س.ی.ا.س.ی نمی نویسم، بامزه هم نیستم، هی هم دنبال سر عشق دارم زر می زنم. تازه فهمیدم چقدر لوسم؛ و چه وب لاگ حوصله سر بری دارم. الکی نیست که کمانگیر عزیز دو ماهه هنوز مطلب خشونت علیه زنانم را تو وبلاگش منتشر نکرده!!!!!

بعد گفتم بابا حداقل اشعارم (من شاعر نیستما) که رفقا تعریف می کنن یه جذابیتی داره؛ داشتم خوشحال می شدم که خاطره نویسی را شروع کنم، که یهو یک دوست جدید، شاعر و کار درست خورد به پستم. منم بدبخت را بستم به توپ، که بیا رو اشعار من نظر بده. از اون آدمایی که کلی کتاب خوندن و همه چی بلدن. از اونها که من دست و پام جلوشون می لرزه، و هر دفعه که می خوان از جاشون پاشن، منم پا می شم، می گم چیزی می خواین براتون بیارم؟؟ بعد طرف، بعد از دفعه پنجم حرصش می گیره می گه: بله می خوام برم دستشویی! شما هم میاین؟؟؟؟

این دوست شاعرم، هی مودبانه گفت: نمی شه شخصیت آدمها را از پشت این مطالب فهمید. منم که بلا! گفتم: شما بگو! من نظر شما را مثل چاشنی به غذام اضافه می کنم تا خوشمزه تر شه. ( دارم توصیه خواب گرد را انجام می دم و موقع خر کردن آقایون، مثال های شکمی می زنم)؛ خلاصه کی از چاشنی شدن بدش می یاد. ایشونم به تله افتاد و گفت: افتضاح بود!!! می دونین در اون لحظه، به نظرم اومد، ایشون می تونه نقش نعناء داغِ ته گرفته را بازی کنه که همچین آش رشته را تلخ می کنه هااااا!!!! ( جان لیالی ناراحت نشی، شاعر، شب یلداست داریم می خندیم دیگه). این شد که من فهمیدم شاعر هم نیستم. و چرا بزرگون دنیای مجازی دعوتم نکردن و یا در یک مورد حتی سر کارم هم گذاشتن!

کم کم دیگه یاد ارتش افتادم و طی کردن سلسله طبقاتی و… غصه اینکه پس من کی وب لاگ نویس مهمی می شم و کی این بزرگون نوشته من را لایک می زنن؟؟؟ این شد که از شدت ناراحتی، یک نامه خودکشی نوشتم که من این وب لاگ را از بی مهری بزرگان دنیای مجازی می کشم و آمدم واسه صادق بفرستم که صدایی تو سرم گفت: آخه ملغمه!!(تو مایه های آخه الاغ!) تو مگه شهردار فتحی هستی که کسی از نبودنت نگران شه؟؟؟؟ خوب خودتو بکش، به جهنم!!!!

تصور بفرمایید یه خانوم بفهمه که اصلا بود و نبودش مهم نیست! خوب چیکار میکنه؟ نگران نباشید. خود کشی نمی کنه!! به فکر انتقااااام می افته!!! این شد که از حرصم نامه خودکشی را به نامه فحش کشی تغییر دادم که بفرستم واسه صادق بگم آخه اینم طرح تو دادی؟؟؟ ما اومدیم یه خاطره بنویسیم، به انتحار رسیدیم، آخه مرد یه کم فکر کن!!! که دیدم بابا من تحصیل کردم، ادعا دارم، مخالف نقض حقوق بشرم و ….

داشتم فکر می کردم چه کنم که یادم افتاد، من اصلا با این جهان سرمایه داری مخالفم!! پس چرا دارم به این سیستم، تو دنیای مجازی پرو بال می دم؟؟؟ چرا اجازه می دم یک عده لایک خوره، کله گنده، حقوق ما مستضعفین را به بازی بگیرن؟؟؟؟

این شد که تحولی در وجودم رخ داد، اساسیی ی ی ی ! به نظرم الان دیگه یه فیدل کاسترو جدید متولد شده!!! ملغمه هم که هستم، یعنی قشنگ می تونین یه کاسترو با موهای ژولیده تصور کنید که علیه این نظام ظالمانه اینترنتی با یک ملاقه به پا خاسته!( به خانوم ها توهین نیستآ! من عاشق اشپزیم)

برای شروع، پیغام انقلابی اولم را خدمتتون می گم:

قیام یک: از همین تریبون استفاده می کنم به رفقا میگم، اگه از فردا به من بگین » مردی به خدا!!!»، یه هکر ویکی لیکسی می گیرم، میام همتونو سوسک می کنم. این جمله در مورد خانومها به » زنی به خدا» باید تغییر کنه!!!! حالیته؟ ( یک کم لاتی تر از لحن الاغ شهر قصه)

بنده از خیر خاطره گذاشتم،

تا لات نشدم برم،

که لاتِ روشنفکرِ تحصیلکردِ مبارزِ آشپزِ …. عین هندوانه شب یلدا کم یابه!!

یلداتون مبارک!

لیالی

پ.ن.

اوه یادم رفت کلاس بزارم. بنده از بانو دعوت می کنم در این بازی شرکت کند:)

پارادوکس جهانی

استاندارد

رفتم کاپشن زمستونی بلند بگیرم، به اصرار برادرها رفتیم یه جایی که حداقل هر تیکه جنسش برابر حقوق یک ماهمون بود. بلاخره یه کاپشنی دو برابر حقوقمون انتخاب کردم. از سر رگال لباس ها تا دم صندوق هر چی بدبخت بیچاره بود، اومد جلوی چشمم. صبح هم یه دوستی زنگ زده بود بابت کمک به یه زن سرپرست خانواده، ماهی ۲۵۰۰۰ تومان! دیگه مگه شد کاپشن را بگیرم؟؟ به اطرافم نگاه کردم؛ دیدم همه مردم دارن خرید می کنن، اونم جایی که یه کلاه ساده از ۸۰۰ دلار شروع میشه.

 

به گریه افتادم. برای بچه های گرسنه آفریقا که با ۱ دلار می تونن زنده بمونن. برای بعضی از مردمم، که مدتهاست گوشت نخوردن، بی سرپناه و بی جا هستن. برای اولین بار سیستم سرمایه داری را درک کردم. بدو دنبال مارک و رفت آمد با آدمهای مهم و تو توهم پولداری غرق شو، بذار بقیه دنیا (۸۵%) بمیرن، به درک!

 

وسط آهنگ کریسمس، اون همه زرق و برق، لباسها و بوهای خوب. حالم انقدر بعد شد که دویدم بیرون، تا تو هوای منفی ۲۶، نفس مجانی بکشم. با خودم عهد کردم، دیگه نرم اینجاها!!!! بابا وقتی اینکاره نیستی، بشین سر جات نونتو سق بزن. (من بالاخره این مرکز حمایت از زنان سرپرست خانوار را تاسیس می کنم، حالا ببیند کی گفتم!)

 

از یک مغازه دیگه کاپشنم را ۱/۱۰ قیمت خریدم. و الانم خوشحالم. والسلام

لیالی

سوختم

استاندارد

امروز آپ شد

 

می دونم «حقشه، عشقشه،… »

 

اما

عینِ نونِ خشک

 

کلمه به کلمه

با پایین رفتنش

 

گلوم پاره شد

نایم چنگال کشیده شد

به دل که رسید

 

میون حرکتِ آرامِ تو

جگرم لایِ خیسی های تَنَش

با دودِ نفست

خشک شد

سیاه شد

 

عینِ گلستان

سوختم

سوختم

سوختم

 

می دونم

 

حتی ا ا ا ا

سرخیِ سوختنم

حقم نیست

 

لیالی