دیگرجانی نمانده

استاندارد
جانا دنیا را
به روز و شب
ماه و خورشید
عاشق و معشوق
تقسیم کردی

و با دست برهنه
زخمهایم را فشردی

بر پیچش پر درد
ماهی وارم
از عدسی آکواریوم
نگریستی

و عاشقیم را به حقارت
در عریانی ِ نگاه ِ نامحرمان
جار زدی

و افتخار بی دلیت
را  در کوچه های این دیار
ثبت کردی

هرگز سراغی نگرفتی
حالی نپرسیدی
پاسخی ندادی

پله های رنج را
با تلخ خندی
در سکوت پیمودم

تا آخرین نفس
بر عهدم ماندم

دیگر باوری نمانده
دیگرجانی نمانده

آدرسم را می دانی
اگر از معشوقی به عاشقی رسیدی
سری به دیارم بزن

لیالی!
پاییز ۸۹

Advertisements

یک پاسخ »

    • مرسی؛ لطف داری. راستش من شاعر نیستم! گاهی سری به این دیار می زنم. کلامم هم مثل خودم قدیمی و امروزی قاطی است. همون ملغمه دیگه! حالا اگه شما کتابی میشناسی که من را با شعر و شاعری و سبک ها بیشتر آشنا کند، ممنون میشم بگی.

  1. گفتی که خبرت کنم
    آن لحظه که طعم عاشقی،
    زیر دندان های
    عادت کرده به منت فروختن و تمنا گرفتنم
    مزه کرد.

    نوشتم تا بدانی
    هنوز به آن دیار رویایت
    قدم نگذاشته ام.
    خوب اما می دانم که در چشمان رند بلاکش
    مقام عاشقی اش کجا و منزل یار کجا
    و «هرگاه از معشوقی به عاشقی رسیدی» کجا

    مرحمتی کن و
    ما را قلم بگیر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s