گلاب دره

استاندارد

من سر دسته بودم، انتخاب محل و برنامه ریزی همیشه با من بود. این شد که اونجا شد پاتوق من و رفقا. اولین باری که گلاب دره رفتم عاشق کوه صخره ایش و آبشارش شدم .رفقا نمی گذاشتن من زیاد تنهایی اونجا برم، همیشه یا همگی می رفتیم یا دو، سه نفری. انها اسباب خوراک را می چیدند. من هم عین بز کوهی از صخره ها بالا می رفتم. صخره ای بالاتر از آبشار پیدا می کردم. زیر آفتاب روسریم را بر می داشتم. به صدای طبیعت گوش می کردم، صدای پیچیدن باد لابه لای سنگها و ریزش آب روی زمین را دوست داشتم.

گاهی می خوابیدم، گاهی موهایم را زیر نور افتاب شانه می کردم، گاهی هم دنبال سوسکها یا مارمولکها تا بالای قله می رفتم. رفقا می دونستن من تو اون جا هوایی می شم، ساکت می شم، کاری به احوالاتم نداشتند. جوک می گفتند، ورق بازی می کردند ، جوجه کباب را آماده می کردند. وقتی جون به لبشون می رسید، می اومدند و من را پیدا می کردند. اینکار دیگر نوبتی شده بود.

یکیشون بچه مذهبی بود. هر وقت نوبت اون می شد که بیاد دنبالم، بیچاره نصف راه رو از صخره ها پشت و رو بالا می امد. بعد هی می گفت که من اومدم، شما حجابت را بذار. من از خنده ریسه می رفتم. اذیتش نمی کردم. می خواستم تو گروه راحت باشد. روسری را سرم می کردم و تندی از جا بلند می شدم، خاک مانتو را می تکوندم و می گفتم که برای اینکه خودش را به کشتن ندهد، برگردد و صخره را مثل آدم بگیرد.. پایین رفتن خودش جوکی بود. هر جا من گیر می کردم که نمی دونم چرا وقتی او می آمد بیش از حد گیر می کردم. نوک انگشت شست و اشاره اش را به هم می چسباند. گوشه مانتوام را می گرفت و می کشید. انگاری می خواست سوسک مرده را بندازد دور. من هم از بس می خندیدم که بدتر کنترلم را از دست می دادم. خواهش می کردم کمکم نکند و اجازه بدهد خودم مشکل را حل کنم. وقتی می رسیدیم پایین می دیدم بچه ها سر دوربین شکاریه با هم گلاویز شدند. و قهقهه خنده بود که بلند می شد. من هم با چشم غره ساکتشون میکردم.

هفت سال و شش ماه پیش بود که دوست وفادار من را برد دم آبشار گلاب دره و گفت که پاهام رو بزارم داخل آب جمع شده تو حوض پایین آبشار. خودش هم همینکار را کرد. اواسط بهار بود. آب سرد بود. پاهام یخ کرد. سرما زد به استخوانم. لرزیدم. هفت دقیقه بعد به سرما عادت کردم. رنگ پاهام سرخ شده بود. دوست وفادار گفت که باید پاهام را از آب در بیارم. اگر رنگ پاها کبود بشه یعنی پا دارد می میرد و باید قطع بشود. کرختی پاهام را احساس می کردم. بعد از پنج دقیقه همان را هم دیگر احساس نمی کردم. بیچاره دوست وفادار داد می زد که پاها را از آب در بیار. من می خواستم ببینم چقدر می تونم سرمای آب را تحمل کنم. خودش دولا شد و پاهام را از آب بیرون کشید. نه می تونستم راه بر و م و نه از ساق به پایین حسی داشتم. حتی سوزن هم جواب نداد. به نظرم پاهام قهر کرده بودند. یک ساعتی طول کشید تا آشتی کنند.

امروز وقتی پا شدم دیگه قلبم را احساس نکردم. کم کم متوجه شدم هیچ حسی را احساس نمی کنم. گاهی یک درد از گردنم شروع می شود و می کشد به دست چپم. گاهی از پشتم شروع می شود و باز می کشد به دست چپم. این درد هیچ وقت نبود. این بی حسی نبود.. سکوت نبود. معلق بودن نبود. در درونم کوچک شده ام. از خودم تا چشمهایم و پوسته بیرونی تنم بیش از یک متر فاصله است. از درون یک انسان دیگر به بیرون نگاه می کنم. کوچک، در درونم نشسته ام. این چهار چوب سنگین بدنم را که بزرگیش چند برابر من واقعی است به زحمت با چوبهای بلند نگه داشته ام تا بر سرم فرو نریزد. من کوچک، به قلبم نگاه می کنم. ساکت است. نمی تپد. سرد است . احساسی ندارد. انگاری در آب یخ حوضچه زیر آبشار گلاب دره جا مانده است.

لیالی

1) وقتی مردم، خاکسترم را چهار بخش کنید و هر کدام را در دریا، دشت، کوه و صحرا پخش کنید.

2)در مورد قلبم، راستش به نظرم از دید منطقی بگم، درست میشه. می دونم باید کجا برم و پیش کیا باشم که درست بشم. زندگی نرم و راحت زیاد به من نمی یاد. اما قسمتی که من را به شک می اندازد اینه که کمی از خودم خارج شدم و رفتارمتفاوتی نسبت به گذشته انجام دادم. این شده که حالا گیج نشستم خودم را نگاه میکنم. یک دفعه با خودم غریب شدم. اساسا در حال بررسی دوباره اصولی هستم که یک عمر برای ساختنش زحمات کشیدم، بعد برای نگهداریش کلی جنگیده و بها دادم. محکم سرش ایستاده بودم. اما حالا همه چیز برام غریب شده. حالا اون اصول دیگه من نیستم. من بی اصل شدم، بی وجود شدم، بی باور شدم، بی ایمان شدم. از این هیچ شدنم به وحشت افتادم. این میان بیش از همه به قلبم نیاز دارم که بهم بگه همه چی درست میشه. اما اون ساکت و بی هیچ احساسی پشتش را کرده به من.گمونم خیلی اذیتش کردم، انگاری باهام قهر کرده. طبق اصول گذشته ام، حق داره، بهش بی احترامی کردم. ازپیش عرشیان به پیش فرشیان نشوندمش. اما من چه تقصیری دارم که یکهو بی اصول شدم؟ باید اینو بفهمه!

Advertisements

یک پاسخ »

  1. salam

    golab dareh kojast?
    dar kodam ostan va kodam shahr? agar dar Tehran ast kodom mantaghe O … agar dar Tehran bashad … fekr mikonam balaye Fasham!onja bashad! albate onja! Dar abad hast… fekr mikonam balaye emam zade Ghasemo on tarfha bashe,, doroste?? ta be hal Golabdareh naraftam… abshare dare? az soalate joghrafi begzarim

    ta ghalbat bekhahad mesle on 1ksa@ pahayat baraye hamishe ghahr konad kheili rah mande(va omidvaram ke hich rozi antor nashavad) in kare ghalb hast ke sa@ ghahr konad ya simi ke az ou be dast vasl ast ra dard dar konad ya … vali hamishe yakh nemizand…

    • گلاب دره، بالای تجریش قبل از امامزاده قاسم است. ایستگاه دو که بری آبشارش را میبینی. اونجا را برای همین دوست دارم که خیلیها نمی شناسنش، خلوته. روزهای پنج شنبه بهتر از جمعه است. آخرین باری که رفتم شلوغ شده بود. و وای مردم انقدر اشغال ریخته بودن که من یک کیسه اشغال جمع کرده بودم، حالا پایین نمی تونستم بیام!!!!!

      مرسی که به یاد قلبم هستی. منم امیدوارم که درست شه. جوابت را تو نکته دو پس نوشت دادم.

      راستی رفتی اونجا سلام من را به صخره های سمت راست بالای آبشار، نزدیک به قله برسون. بگو دختر مو بلند خرمایی حتما یک سری بهتون می زنه، چه با این تن چه بی این تن. ممنون

  2. نازنین ممنون که به من سر میزنی و ممنون از نوشته های قشنگت .
    از مرگ نگو .زندگی را در تک تک کلماتت میبینم حیف از تو نیست که به مرگ بیندیشی .
    شاد باشی .
    تو را با افتخار به پیوندهایم اضافه کردم .

    • بانو جان مرسی از لطفتون، نوشته های خوب و مهرتون!
      از مرگ می گم تا آروم شم! تا بهش فکر نکنم! تا یادم بمونه تا وقتی می نویسم زنده ام. درست میشم، کم کم 🙂
      اختیار دارید، بزرگواری کردید که من کوچیک را به صفحه گرمتون راه دادید:)
      سپاس گذارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s