پارادوکس مغزی

استاندارد

وسط این احوالات ما، که دنیا خاکستری است و قلبم هیچ حسی ندارد. یهو. همینطوری که می گم ها. یهو. صبح پا شدم در حالیکه داشتم از پشت عینک دودی به دنیا نگاه می کردم. و به بی حسی قلبم فکر میکردم. مغزم خیلی جدی شروع کرد به خووندن:

» گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم می خوای بکن می خوای نکن

شکوه از بخت بداختر بکنم یا نکنم می خوای بکن می خوای نکن

در گاراژ دل و وا بکنم یا نکنم می خوای بکن می خوای نکن

ماشین عشقم و توش جا بکنم یا نکنم می خوای بکن می خوای نکن

ترک دل داده و دل بر بکنم یا نکنم می خوای بکن می خوای نکن .. »

حالا جان من شما بگید این پارادوکس نیست؟ از اون موقع تا حالا مگه ول میکنه!!!!!

یک دور گل پری جون خونده، بعد بندری زده واسه خودش :)) ظهری، بابا کرم خووند و عصر رسیدیم به:

» ديشب اومدم خونتون نبودي… راستش رو بگو كجا رفته بودي

يادته قول دادي قالم نذاري … هي واسم عذر و بهانه نياري

راستش رو بگو كجا رفته بودي

(صدايي ظريف ميخونه)

به خدا رفته بودم سقاخونه دعا كنم … شمعي كه نذر كرده بودم واسه تو ادا كنم

(دوباره صداي مردونهي قبلي)

دروغ نگو دروغ نگو

دروغ نگو تو رو به خدا گولم نزن … بهم ميگن پشت سرت از مرد و زن

تو رو با رقيب من ديده اند تو جاجرود … كه با او گرم سخن نشسته بودي لب رود

تو رو با رقيب من ديده اند تو جاجرود … نشسته بودي لب رود…»

خلاصه که اصلا گوش نمی ده به حرف من. همینجوری واسه خودش می خونه و می ره! شنیده بودم مغز بهش فشار بیاد هر کاری بخواد می کنه، اما باور نمی کردم. در ضمن می دونستم ملغمه هستم اما نمی دونستم تا این حد!!!

Advertisements

یک پاسخ »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s