لکه جوهر

استاندارد

پوران دختر احمد و مونا موهای شمسی کلفت خاله خانم را کشید و فرار کرد. شمسی گریه کرد. خاله خانم در حالیکه موهای صاف و خرمایی روشن پوران را نوازش می کرد به شمسی گفت که پوران بچه است و شمسی باید با اومهربان باشد. محمد، برادر احمد که تازه پشت لبش سبز شده بود به خاله خانم گفت که پوران سه سال کوچکتر از شمسی است و خنده دار است که خاله به این وضوح از رفتار لوس نوه خواهرش دفاع می کند. خاله چشم غره کنان به محمد لبانش را گاز گرفت. محمد غرغرکنان از اتاق پذیرایی بیرون رفت.

شمسی قاشق، قاشق آب می ریخت روی لکه جوهری که روی فرش ریخته شده بود. دوباره قاشق را محکم می کشید روی فرش و آب جوهری را جمع می کرد. خاله گفت که امیدواراست تا قبل از آمدن مونا، لک روی فرش دستباف تبریز خانه پاک شود، وگرنه مونا پوست پوران را خواهد کند. پوران اخمهایش را کرد تو هم و به شمسی خیره شد.

احمد کیسه خرید به دست، در را باکلید باز کرد و آمد داخل منزل. در را با پا نگه داشت تا مونا بچه به بغل، بدون مزاحمت در وارد منزل بشود. مونا که شمسی را صدا زد، داخل اتاق پذیرایی، پوران جیغ زنان شروع به دویدن دور اتاق کرد. مادرش با شنیدن صدای جیغ دوید داخل اتاق و با صحنه شمسی قاشق به دست، پوران در حال دویدن و خاله خانوم که هی داد می زد دختر چی شد یهو؟چرا جیغ می زنی، مواجه شد. مونا چشمش به لکه جوهر خشک شده بود و پلک نمی زد. پوران داد زد که مامان شمسی خره، تنش خورد به جوهر و آن را به زمین ریخت. احمد وارد اتاق شد. پوران ساکت شد و زل زد به پدرش که

گفت: «اینجا چه خبره؟»

مونا بچه را گذشت روی مبل و از خاله پرسید که آیا پوران درست می گوید. خاله خانم من و من کنان جواب داد که ای همچین. هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که مونا یک کشیده محکم زد تو گوش شمسی و گفت که می خواسته براش تولد شانزده سالگی بگیرد. حالا به خاطر این کار کثیفش تولد به هم می خورد که هیچ، حقوق این ماهش را هم می دهد فرش شور تا لک فرش را ببرد.شمسی گریه کنان روسری ابی اش را جلو کشید و قسم خورد که این کار اون نبوده. به پاهای خانم خانه افتاد. مونا دستور داد که برود، آشپز خانه را مرتب کند.

پس از شستن ظرفها، شمسی از راهروی پشتی سمت اتاق زیر شیروانی رفت. پشت اتاق پذیرایی پچ، پچ صحبت دو نفر را شنید. خاله خانم به مونا می گفت که ندادن حقوق شمسی و تو گوشش زدن کمی زیاده روی است. و بهتر است که مونا با این دختر یتیم صبورتر باشد. مونا گفت که به خاطر رفتار سرد احمد با خودش مدتی است که عصبی و پریشان شده است. شمسی اهی کشید و به راه خود ادامه داد. داخل اتاقش روی موکت نشست و از کیف پاره سرمه ای رنگ پلاستیکی کنارش یک عکس بیرون کشید. یک پیرزن و سه دختر به دوربین لبخند زده بودند. شمسی به روی صورت دختری که بر روی ویلچر نشسته بود دست کشید. در حالیکه مواظب بود تا اشکش بر روی عکس نریزد، آن را بوسید.

خانم از توی آیفون داد زد که شمسی برود به زیرزمین ترشی لیته برای شام بیاورد. شمسی دوید سمت زیرزمین، از حیاط خلوت رد شد. چراغ زیرزمین روشن بود. از پله ها پایین رفت. داخل شد. زیرزمین پر از خرت و پرت بود. رفت به سمت قفسه ترشی ها که دستی از پشت دهانش را گرفت. می خواست جیغ بزند. صدا در گوشش گفت که اگر آرام نباشد حقوق ماه دیگرش را هم قطع می کند. شمسی آرام شد. آقا شمسی را بر گرداند به سمت خودش و گفت که آیا به پیشنهادش فکر کرده. شمسی من من کنان پاسخ داد که بیشتر به زمان احتیاج دارد. آقا شمسی را چسباند به تخت فرش تکیه داده شده به دیوار. در حالیکه شمسی می گفت که خانوم به گردنش حق دارد، آقا دستش را کرد تو پیرهن شمسی و پستانش را محکم چلاند. شمسی که از درد اشکش در آمده بود التماس کرد که آقا ولش کند. آقا خودش را می مالید به تن شمسی و لبانش را گاز می گرفت. آقا دستش را که برد به سمت زیر شلواری اش شمسی گریه کرد. آقا ناله ای کرد و بعد گفت که کاری باهاش ندارد، اما گر شمسی قبول کند که صیغه اش بشود آقا حقوقش را دو برابر می کند و خرج عمل خواهرش را هم می دهد. آقا گفت دو روز بیشتر شمسی زمان فکر کردن ندارد، وگرنه حقوق بی حقوق.

آقا رفته بود. شمسی هنوز به دیوار چسبیده بود. خانم داد زد که دختره کلفت کدوم گوری رفته است. شمسی دستپاچه جواب داد که الان می رود بالا. اشک روی صورتش خشک شده بود و نوک پستانها و پوست لبانش می سوخت. دو تا چشم، زیر ابروهای گره خورده، از پشت قفسه پوشک بچه به شمسی خیره شده بود. پوران دسته ساتور آشپزخانه را محکمتر در دست فشرد. هنوز دو روز فرصت باقی مانده بود.

 

پوران دختر احمد و مونا موهای شمسی کلفت خاله خانم را کشید و فرار کرد. شمسی گریه کرد. خاله خانم در حالیکه موهای صاف و خرمایی روشن پوران را نوازش می کرد به شمسی گفت که پوران بچه است و شمسی باید باهاش مهربان باشد. محمد، برادر احمد که تازه پشت لبش سبز شده بود به خاله خانم گفت که پوران سه سال کوچکتر از شمسی است و خنده دار است که خاله به این وضوح از رفتار لوس نوه خواهرش دفاع می کند. خاله به محمد چشم غره رفت. محمد غرغرکنان از اتاق پذیرایی بیرون رفت. شمسی قاشق، قاشق آب می ریخت روی لکه جوهری که روی فرش ریخته شده بود. دوباره قاشق را محکم می کشید روی فرش و آب جوهری را جمع می کرد. خاله گفت که امیدواراست تا قبل از آمدن مونا، لک روی فرش دستباف تبریز خانه پاک شود، وگرنه مونا پوست مریم را خواهد کند. پوران اخمهایش را کرد تو هم و به شمسی خیره شد.

پوران دختر احمد و مونا موهای شمسی کلفت خاله خانم را کشید و فرار کرد. شمسی گریه کرد. خاله خانم در حالیکه موهای صاف و خرمایی روشن پوران را نوازش می کرد به شمسی گفت که پوران بچه است و شمسی باید باهاش مهربان باشد. محمد، برادر احمد که تازه پشت لبش سبز شده بود به خاله خانم گفت که پوران سه سال کوچکتر از شمسی است و خنده دار است که خاله به این وضوح از رفتار لوس نوه خواهرش دفاع می کند. خاله به محمد چشم غره رفت. محمد غرغرکنان از اتاق پذیرایی بیرون رفت. شمسی قاشق، قاشق آب می ریخت روی لکه جوهری که روی فرش ریخته شده بود. دوباره قاشق را محکم می کشید روی فرش و آب جوهری را جمع می کرد. خاله گفت که امیدواراست تا قبل از آمدن مونا، لک روی فرش دستباف تبریز خانه پاک شود، وگرنه مونا پوست مریم را خواهد کند. پوران اخمهایش را کرد تو هم و به شمسی خیره شد.

احمد کیسه خرید به دست، در را باکلید باز کرد و آمد داخل منزل. در را با پا نگه داشت تا مونا بچه به بغل، بدون مزاحمت در وارد منزل بشود. مونا که شمسی را صدا زد، داخل اتاق پذیرایی، پوران جیغ زنان شروع به دویدن دور اتاق کرد. مادرش با شنیدن صدای جیغ دوید داخل اتاق و با صحنه شمسی قاشق به دست، پوران در حال دویدن و خاله خانوم که هی داد می زد دختر چی شد یهو؟چرا جیغ می زنی، مواجه شد. مونا چشمش به لکه جوهر خشک شده بود و پلک نمی زد. پوران داد زد که مامان شمسی خره، تنش خورد به جوهر و آن را به زمین ریخت. احمد وارد اتاق شد. پوران ساکت شد و زل زد به پدرش که

گفت: «اینجا چه خبره؟»

مونا بچه را گذشت روی مبل و از خاله پرسید که آیا پوران درست می گوید. خاله خانم من و من کنان جواب داد که ای همچین. هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که مونا یک کشیده محکم زد تو گوش شمسی و گفت که می خواسته براش تولد شانزده سالگی بگیرد. حالا به خاطر این کار کثیفش تولد به هم می خورد که هیچ، حقوق این ماهش را هم می دهد فرش شور تا لک فرش را ببرد.شمسی گریه کنان روسری ابی اش را جلو کشید و قسم خورد که این کار اون نبوده. به پاهای خانم خانه افتاد. مونا دستور داد که برود، آشپز خانه را مرتب کند.

پس از شستن ظرفها، شمسی از راهروی پشتی سمت اتاق زیر شیروانی رفت. پشت اتاق پذیرایی پچ، پچ صحبت دو نفر را شنید. خاله خانم به مونا می گفت که ندادن حقوق شمسی و تو گوشش زدن کمی زیاده روی است. و بهتر است که مونا با این دختر یتیم صبورتر باشد. مونا گفت که به خاطر رفتار سرد احمد با خودش مدتی است که عصبی و پریشان شده است. شمسی اهی کشید و به راه خود ادامه داد. داخل اتاقش روی موکت نشست و از کیف پاره سرمه ای رنگ پلاستیکی کنارش یک عکس بیرون کشید. یک پیرزن و سه دختر به دوربین لبخند زده بودند. شمسی به روی صورت دختری که بر روی ویلچر نشسته بود دست کشید. در حالیکه مواظب بود تا اشکش بر روی عکس نریزد، آن را بوسید.

خانم از توی آیفون داد زد که شمسی برود به زیرزمین ترشی لیته برای شام بیاورد. شمسی دوید سمت زیرزمین، از حیاط خلوت رد شد. چراغ زیرزمین روشن بود. از پله ها پایین رفت. داخل شد. زیرزمین پر از خرت و پرت بود. رفت به سمت قفسه ترشی ها که دستی از پشت دهانش را گرفت. می خواست جیغ بزند. صدا در گوشش گفت که اگر آرام نباشد حقوق ماه دیگرش را هم قطع می کند. شمسی آرام شد. آقا شمسی را بر گرداند به سمت خودش و گفت که آیا به پیشنهادش فکر کرده. شمسی من من کنان پاسخ داد که بیشتر به زمان احتیاج دارد. آقا شمسی را چسباند به تخت فرش تکیه داده شده به دیوار. در حالیکه شمسی می گفت که خانوم به گردنش حق دارد، آقا دستش را کرد تو پیرهن شمسی و پستانش را محکم چلاند. شمسی که از درد اشکش در آمده بود التماس کرد که آقا ولش کند. آقا خودش را می مالید به تن شمسی و لبانش را گاز می گرفت. آقا دستش را که برد به سمت زیر شلواری اش شمسی گریه کرد. آقا ناله ای کرد و بعد گفت که کاری باهاش ندارد، اما گر شمسی قبول کند که صیغه اش بشود آقا حقوقش را دو برابر می کند و خرج عمل خواهرش را هم می دهد. آقا گفت دو روز بیشتر شمسی زمان فکر کردن ندارد، وگرنه حقوق بی حقوق.

آقا رفته بود. شمسی هنوز به دیوار چسبیده بود. خانم داد زد که دختره کلفت کدوم گوری رفته است. شمسی دستپاچه جواب داد که الان می رود بالا. اشک روی صورتش خشک شده بود و نوک پستانها و پوست لبانش می سوخت. دو تا چشم، زیر ابروهای گره خورده، از پشت قفسه پوشک بچه به شمسی خیره شده بود. پوران دسته ساتور آشپزخانه را محکمتر در دست فشرد. هنوز دو روز فرصت باقی مانده بود.

احمد کیسه خرید به دست، در را باکلید باز کرد و آمد داخل منزل. در را با پا نگه داشت تا مونا بچه به بغل، بدون مزاحمت در وارد منزل بشود. مونا که شمسی را صدا زد، داخل اتاق پذیرایی، پوران جیغ زنان شروع به دویدن دور اتاق کرد. مادرش با شنیدن صدای جیغ دوید داخل اتاق و با صحنه شمسی قاشق به دست، پوران در حال دویدن و خاله خانوم که هی داد می زد دختر چی شد یهو؟چرا جیغ می زنی، مواجه شد. مونا چشمش به لکه جوهر خشک شده بود و پلک نمی زد. پوران داد زد که مامان شمسی خره، تنش خورد به جوهر و آن را به زمین ریخت. احمد وارد اتاق شد. پوران ساکت شد و زل زد به پدرش که
گفت: «اینجا چه خبره؟»

مونا بچه را گذشت روی مبل و از خاله پرسید که آیا پوران درست می گوید. خاله خانم من و من کنان جواب داد که ای همچین. هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که مونا یک کشیده محکم زد تو گوش شمسی و گفت که می خواسته براش تولد شانزده سالگی بگیرد. حالا به خاطر این کار کثیفش تولد به هم می خورد که هیچ، حقوق این ماهش را هم می دهد فرش شور تا لک فرش را ببرد.شمسی گریه کنان روسری ابی اش را جلو کشید و قسم خورد که این کار اون نبوده. به پاهای خانم خانه افتاد. مونا دستور داد که برود، آشپز خانه را مرتب کند.

پس از شستن ظرفها، شمسی از راهروی پشتی سمت اتاق زیر شیروانی رفت. پشت اتاق پذیرایی پچ، پچ صحبت دو نفر را شنید. خاله خانم به  مونا می گفت که ندادن حقوق شمسی و تو گوشش زدن کمی زیاده روی است. و بهتر است که مونا با این دختر یتیم صبورتر باشد. مونا گفت که به خاطر رفتار سرد احمد با خودش مدتی است که عصبی و پریشان شده است. شمسی اهی کشید و به راه خود ادامه داد. داخل اتاقش روی موکت نشست و از کیف پاره سرمه ای رنگ پلاستیکی کنارش یک عکس بیرون کشید.  یک پیرزن و سه دختر به دوربین لبخند زده بودند. شمسی به روی صورت دختری که بر روی ویلچر نشسته بود دست کشید. در حالیکه مواظب بود تا اشکش بر روی عکس نریزد، آن را بوسید.

خانم از توی آیفون داد زد که شمسی برود به زیرزمین ترشی لیته برای شام بیاورد. شمسی دوید سمت زیرزمین، از حیاط خلوت رد شد. چراغ زیرزمین روشن بود. از پله ها پایین رفت. داخل شد. زیرزمین پر از خرت و پرت بود. رفت به سمت قفسه ترشی ها که دستی از پشت دهانش را گرفت. می خواست جیغ بزند. صدا در گوشش گفت که اگر آرام نباشد حقوق ماه دیگرش را هم قطع می کند. شمسی آرام شد. آقا شمسی را بر گرداند به سمت خودش و گفت که آیا به پیشنهادش فکر کرده. شمسی من من کنان پاسخ داد که بیشتر به زمان احتیاج دارد. آقا شمسی را چسباند به تخت فرش تکیه داده شده به دیوار. در حالیکه شمسی می گفت که خانوم به گردنش حق دارد، آقا دستش را کرد تو پیرهن شمسی و پستانش را محکم چلاند. شمسی که از درد اشکش در آمده بود التماس کرد که آقا ولش کند. آقا خودش را می مالید به تن شمسی و لبانش را گاز می گرفت. آقا دستش را که برد به سمت زیر شلواری اش شمسی گریه کرد. آقا ناله ای کرد و بعد گفت که کاری باهاش ندارد، اما گر شمسی قبول کند که صیغه اش بشود آقا حقوقش را دو برابر می کند و خرج عمل خواهرش را هم می دهد. آقا گفت دو روز بیشتر شمسی زمان فکر کردن ندارد، وگرنه حقوق بی حقوق.

آقا رفته بود. شمسی هنوز به دیوار چسبیده بود. خانم داد زد که دختره کلفت کدوم گوری رفته است. شمسی دستپاچه جواب داد که الان می رود بالا. اشک روی صورتش خشک شده بود و نوک پستانها و پوست لبانش می سوخت. دو تا چشم، زیر ابروهای گره خورده، از پشت قفسه پوشک بچه به شمسی خیره شده بود. پوران دسته ساتور آشپزخانه را محکمتر در دست فشرد. هنوز دو روز فرصت باقی مانده بود.

Advertisements

یک پاسخ »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s