یار زندگی

استاندارد

 

امروز از همسر گرامی، یک گوله برف آنچنانی نوش جان کردم که یه دو دقیقه ای مرا نقش زمین کرد. همینجوری که تو برفهای خنک کف زمین ولو بودم و حالش را میبردم. یاد این افتادم که چرا انقدر دوسش دارم و هنوز بعد از سالها ازدواج به راحتی قلبم را به تپش می اندازد. ما هم بازیهای عالی هستیم. به نظرم هرگز دوروبرم زوجی را ندیدم که به اندازه ما بازی کنند. ما یا خیلی جدی در حال مطالعه، روزنامه، کار با نت و … هستیم یا مثل آدم یک جا بند نمی شیم و همینطوری گرگم به هوا بازی می کنیم و … اون موش است و من گربه. نقش هیزگیری یا نازکشی و طنازی هم بینمون تقسیم می شه. در حال حاضر نقش هیزی گیری به عهده من است. این قسمت از زندگیم را خیلی دوست دارم.

 

قسمت دیگه که من را همچنان راضی نگاه داشته اینه که او چند تا ویژگی معرکه دارد. از لحاظ اطلاعات همیشه به روز است. به شدت مرد عمل و متعهد به خانواده، چشم پاک و صادق است و هرگز دروغ نمیگه. یک نگاه معصوم داره که تو اوج عصبانیتم وقتی اون نگاه را به من می کند، آب می شم و قلبم به تپش در می یاد. من هیچ مقاومتی در قبال چشمانش ندارم. به نظرم مهمترین ویژگی اش این است که از پس من بر میاد. من، ملغمه عظمی، همانقدر که می تونم انرژی بدم، می تونم انرژی بگیرم. همیشه می گفتم دلم یه کشتی گیر می خواد که تو زندگی نتونم راحت بزنمش زمین، چون بعد حوصله ام را سر می برد و ولش می کنم. از حق نگزرم، کشتی گیر قهاری است، و انقدر باهوش که کلاه سرش نمیره.

 

از اینکه با منطق ازدواج کردم و بعد به همسرم دل بستم، خیلی خوشحال هستم. تجربه به من ثابت کرده که من آدم ازدواج با عشق نیستم. من عاشق هر چی الاف، گنده حرف زن، بی عمل، بی وجود دروغگو می شم؛ فقط چون عاشق شنیدن حرفهای جذاب هستم. تنها یکبار عاشق یک آدم حسابی شدم که او هم پانزده سال از من بزرگتر بود و خوب اختلاف سنی مساله مهمی است.

 

من از خواستگارهام امتحان می گرفتم و پوست همشون را می کندم. مامانم میگفتن که این کارا چیه می کنی دختر آخه بیچاره برای چی ۳ ماه باید بره فلان خیریه درس بده یا فلان کتابها را بخواند یا … خوب مردم بهشون بر میخوره. منم جواب می دادم مادر جان بزار برن، اینجوری من خیالم راحت است وسط زندگی ول نمی کنن برن. بعد هم من خودم را میشناسم، آدم تک پر و با معرفتی هستم، کرد به استخونم هم برسه، شده خودم را عوض کنم، همسرم را عوض نمیکنم، پس واجبه که بدونم رو دیوار آدم خوبی یادگاری می نویسم.

 

خدا حفظ کنه مادر شوهر گرامی را که همیشه می گن که فکر می کردن من چه پوستی میخوام از گل پسرشون بکنم که این سختگیریها را می کنم. و بعد بنده نوازی میکنن و میگن که نه تنها از من راضی هستن بلکه مطمئن هستن من جانشین خوبی هستم که کل خانواده همسرم را کنار هم نگه خواهم داشت.

 

سختیهای زیادی را باهم پشت سر گذاشتیم، اما سخترینش از یک حادثه شروع شد. بعد از اون یار زندگی دوره سختی را گذراند، کم تحمل شد که البته حق داره. و من یک دفعه تنها شدم، دیگه خیلی حرفها را نمی تونستم بگم. مدت مدیدی سخت گذشت. اما الان دوباره دارم حرف می زنم. دیگه نمی زارم اون اتفاق زندگیم را به هم بریزه. هرچی بشه مهم نیست، باهم می سازیمش، و من تحمل می کنم. وقتی انقدر عاشقشم، تحمل هر دردی آسون می شه و دیگه هیچی انقدر سخت به نظر نمی یاد.

 

یه گوله برف من را به کجاها برد!

لیالی

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s