وقتی یک مبارز در شب یلدا متولد می شود (شادگویی شب یلدا)

استاندارد

می خوام تو بازی شادی شب یلدا شرکت کنم، اما تصویر شب یلدای نم نم در ز.ن.د.ا.ن از ذهنم بیرون نمیره! ای کاش هیچ کسی این روزها در بند نباشه، چه بند ز.ن.د.ا.ن، چه بند دنیا!!!!

وقتی صادق جم عزیز پیشنهاد شروع این بازی را داد، من خیلی نشستم از من دعوت رسمی بشه. بعد یهو یادم افتاد که اصلا آدم مهمی نیستم، تازه کارم، حرف خاصی نمی زنم، س.ی.ا.س.ی نمی نویسم، بامزه هم نیستم، هی هم دنبال سر عشق دارم زر می زنم. تازه فهمیدم چقدر لوسم؛ و چه وب لاگ حوصله سر بری دارم. الکی نیست که کمانگیر عزیز دو ماهه هنوز مطلب خشونت علیه زنانم را تو وبلاگش منتشر نکرده!!!!!

بعد گفتم بابا حداقل اشعارم (من شاعر نیستما) که رفقا تعریف می کنن یه جذابیتی داره؛ داشتم خوشحال می شدم که خاطره نویسی را شروع کنم، که یهو یک دوست جدید، شاعر و کار درست خورد به پستم. منم بدبخت را بستم به توپ، که بیا رو اشعار من نظر بده. از اون آدمایی که کلی کتاب خوندن و همه چی بلدن. از اونها که من دست و پام جلوشون می لرزه، و هر دفعه که می خوان از جاشون پاشن، منم پا می شم، می گم چیزی می خواین براتون بیارم؟؟ بعد طرف، بعد از دفعه پنجم حرصش می گیره می گه: بله می خوام برم دستشویی! شما هم میاین؟؟؟؟

این دوست شاعرم، هی مودبانه گفت: نمی شه شخصیت آدمها را از پشت این مطالب فهمید. منم که بلا! گفتم: شما بگو! من نظر شما را مثل چاشنی به غذام اضافه می کنم تا خوشمزه تر شه. ( دارم توصیه خواب گرد را انجام می دم و موقع خر کردن آقایون، مثال های شکمی می زنم)؛ خلاصه کی از چاشنی شدن بدش می یاد. ایشونم به تله افتاد و گفت: افتضاح بود!!! می دونین در اون لحظه، به نظرم اومد، ایشون می تونه نقش نعناء داغِ ته گرفته را بازی کنه که همچین آش رشته را تلخ می کنه هااااا!!!! ( جان لیالی ناراحت نشی، شاعر، شب یلداست داریم می خندیم دیگه). این شد که من فهمیدم شاعر هم نیستم. و چرا بزرگون دنیای مجازی دعوتم نکردن و یا در یک مورد حتی سر کارم هم گذاشتن!

کم کم دیگه یاد ارتش افتادم و طی کردن سلسله طبقاتی و… غصه اینکه پس من کی وب لاگ نویس مهمی می شم و کی این بزرگون نوشته من را لایک می زنن؟؟؟ این شد که از شدت ناراحتی، یک نامه خودکشی نوشتم که من این وب لاگ را از بی مهری بزرگان دنیای مجازی می کشم و آمدم واسه صادق بفرستم که صدایی تو سرم گفت: آخه ملغمه!!(تو مایه های آخه الاغ!) تو مگه شهردار فتحی هستی که کسی از نبودنت نگران شه؟؟؟؟ خوب خودتو بکش، به جهنم!!!!

تصور بفرمایید یه خانوم بفهمه که اصلا بود و نبودش مهم نیست! خوب چیکار میکنه؟ نگران نباشید. خود کشی نمی کنه!! به فکر انتقااااام می افته!!! این شد که از حرصم نامه خودکشی را به نامه فحش کشی تغییر دادم که بفرستم واسه صادق بگم آخه اینم طرح تو دادی؟؟؟ ما اومدیم یه خاطره بنویسیم، به انتحار رسیدیم، آخه مرد یه کم فکر کن!!! که دیدم بابا من تحصیل کردم، ادعا دارم، مخالف نقض حقوق بشرم و ….

داشتم فکر می کردم چه کنم که یادم افتاد، من اصلا با این جهان سرمایه داری مخالفم!! پس چرا دارم به این سیستم، تو دنیای مجازی پرو بال می دم؟؟؟ چرا اجازه می دم یک عده لایک خوره، کله گنده، حقوق ما مستضعفین را به بازی بگیرن؟؟؟؟

این شد که تحولی در وجودم رخ داد، اساسیی ی ی ی ! به نظرم الان دیگه یه فیدل کاسترو جدید متولد شده!!! ملغمه هم که هستم، یعنی قشنگ می تونین یه کاسترو با موهای ژولیده تصور کنید که علیه این نظام ظالمانه اینترنتی با یک ملاقه به پا خاسته!( به خانوم ها توهین نیستآ! من عاشق اشپزیم)

برای شروع، پیغام انقلابی اولم را خدمتتون می گم:

قیام یک: از همین تریبون استفاده می کنم به رفقا میگم، اگه از فردا به من بگین » مردی به خدا!!!»، یه هکر ویکی لیکسی می گیرم، میام همتونو سوسک می کنم. این جمله در مورد خانومها به » زنی به خدا» باید تغییر کنه!!!! حالیته؟ ( یک کم لاتی تر از لحن الاغ شهر قصه)

بنده از خیر خاطره گذاشتم،

تا لات نشدم برم،

که لاتِ روشنفکرِ تحصیلکردِ مبارزِ آشپزِ …. عین هندوانه شب یلدا کم یابه!!

یلداتون مبارک!

لیالی

پ.ن.

اوه یادم رفت کلاس بزارم. بنده از بانو دعوت می کنم در این بازی شرکت کند:)

Advertisements

یک پاسخ »

  1. منظور شما از نم نم من بودم؟؟؟؟؟
    ااااااااه فكر مي‌كردم كه كسي وب‌نوشته‌هاي منو نمي‌خونه 🙂
    زني به خدا!!!!!
    [ما كه مرديم از مردي، لااقل تو زن باش]

    • 🙂 معلومه که نوشته هات خونده میشه:) ایشاله مرد بمونی، قلمت در حرکت!
      🙂 بنده هم امیدوارم زنیم را کامل زندگی کنم.
      اگه همه زنها سعی کنن. پس فردا که مادر شن، هیچ بچه ای خراب بار نمیاد:)

      • بنده به عنوان يك مررررررررررررررد
        حرف شما رو تاييد مي‌كنم.
        در مورد خوندن هم شوخي كردم. آمار وب‌نوشتم بد نيست (هيج كس كه نخونه، برادرا مي‌خونن. بي‌كارن ديگه. از همه‌ي صفحه‌ها چاپ گرفته بودن، با نظرها. فيلمي بود اون‌جا!!!!). جالب بود كه شما هم خوندين، خوندن كه هيج، نوشتين. اين جالب‌تر بود.
        به هر حال ممنون.

      • ما می خونیم، می بینیم و دعا می کنیم بچه های دسته گلی مثل شما زودتر به شادی و آرامش برسند:)

  2. بازتاب: [بازی وبلاگی]: شادی شبانه با دوستان! | بلاگ‌نوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s