پارادوکس جهانی

استاندارد

رفتم کاپشن زمستونی بلند بگیرم، به اصرار برادرها رفتیم یه جایی که حداقل هر تیکه جنسش برابر حقوق یک ماهمون بود. بلاخره یه کاپشنی دو برابر حقوقمون انتخاب کردم. از سر رگال لباس ها تا دم صندوق هر چی بدبخت بیچاره بود، اومد جلوی چشمم. صبح هم یه دوستی زنگ زده بود بابت کمک به یه زن سرپرست خانواده، ماهی ۲۵۰۰۰ تومان! دیگه مگه شد کاپشن را بگیرم؟؟ به اطرافم نگاه کردم؛ دیدم همه مردم دارن خرید می کنن، اونم جایی که یه کلاه ساده از ۸۰۰ دلار شروع میشه.

 

به گریه افتادم. برای بچه های گرسنه آفریقا که با ۱ دلار می تونن زنده بمونن. برای بعضی از مردمم، که مدتهاست گوشت نخوردن، بی سرپناه و بی جا هستن. برای اولین بار سیستم سرمایه داری را درک کردم. بدو دنبال مارک و رفت آمد با آدمهای مهم و تو توهم پولداری غرق شو، بذار بقیه دنیا (۸۵%) بمیرن، به درک!

 

وسط آهنگ کریسمس، اون همه زرق و برق، لباسها و بوهای خوب. حالم انقدر بعد شد که دویدم بیرون، تا تو هوای منفی ۲۶، نفس مجانی بکشم. با خودم عهد کردم، دیگه نرم اینجاها!!!! بابا وقتی اینکاره نیستی، بشین سر جات نونتو سق بزن. (من بالاخره این مرکز حمایت از زنان سرپرست خانوار را تاسیس می کنم، حالا ببیند کی گفتم!)

 

از یک مغازه دیگه کاپشنم را ۱/۱۰ قیمت خریدم. و الانم خوشحالم. والسلام

لیالی

Advertisements

یک پاسخ »

  1. مبارک باشد هم پالتو هم حس قشنگت هم ایده تاسیس مرکز حمایت از زنان .
    این همه زیبائی در تو مرا به وجد میاورد .میبوسمت .هزار بار !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s