یک قدم مانده به جنون

استاندارد

مرد اثیریم را در آغوش کشیده و خوابیدم.

صبح که چشم باز کردم چهره به چهره یار زندگی بودم.

به اطراف نگاه کردم. مرد اثیری لب تخت نشسته بود. انگاری تفالی به غزلیات سعدی می زد.

لب یار زندگی را بوسیدم و بلند شدم.

داخل آشپزخانه در حال درست کردن صبحانه، مرد اثیری برایم پاراگرافی از سخنان ابی سعید ابالخیر را خواند.

تارهای سفید مویش را نوازش کردم.

او خواند:

«مرا تو بی سببی نیستی.

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک ؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانیست که آزادی را

به لبان بر آماسیده گل سرخی پرتاب می کند؟

ور نه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست .

نگاه از صدای تو ایمن می شود .

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی !

و دلت کبوتر آشتی ست ، در خون تپیده به بام تلخ .

با این همه چه بالا ، چه بلند پرواز می کنی !» *

لیالی

پ.ن.

* شاملو

در تب می سوزم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s