بایگانی ماهانه: ژانویه 2011

مرگ سرمايه هاي اجتماعي

استاندارد

دوست ارجمند آقای احسان در ویترین افکار من مطلبی جذاب از مرگ سرمایه های اجتماعی ما گذشته اند و در خواست راهکار برای حل این معزل را داده اند. به طور خلاصه گفته اند:

» احساس خطرم هم از ناحيه روبه زوال بودن سرمايه­هاي اجتماعي است. بله، سرمايه هاي اجتماعي در حال نابودي هستند. اين نابودي در تمام سطوح جامعه از حاكمان گرفته تا عادي ترين افراد وجود دارد.

هر كسي در حال دزديدن از كارش است، دروغ نقل و نبات حرف هايمان شده است، پرده دري و از بين بردن حرمت آدم ها كاملا براي همه ما عادي شده است، نوع دوستي از بين رفته است، خود خواهي به شدت در حال فرا گير شدن است. صبر و تحمل و درك كردن ديگران كم شده است و غالب افراد در حال پريدن به ديگران هستند. همه عصبي اند و حوصله درك و فهم سايرين وجود ندارد.

جالب تر اينكه در اين بيابان خشك و بي آب و علف وقتي يك نفر هم سعي مي كند درست زندگي كند گويي رسواي زمانه است.»

راهکارهای یک ملغمه:

۱- صداقت با خود یا خجالت نکشیده از ایراداتمان: ما هیچ درکی نسبت به اینکه ممکنه مشکل از ما باشه نداریم و اساسا همیشه انگشتمون به سمت دیگران است. برای مثال هی میگیم، دولت یا حکومت بده و … در اینکه ایراد دارند هیچ تردیدی نیست، اما اصلا نگاه نمیکنیم که این افراد از میان مردم عادی بر خواسته اند و مشت نمونه خروار است. پس اگر من و شما خودمان را اصلاح کنیم کم کم امور بهتر می گردد.

۲- در خواست کمک یا مبارزه برای زندگی: متاسفانه دیگر دوره مشورت با ریش سفیدان گذشته است. امروز ما زمانی که میبینم قادر به حل مشکلمان نیستیم به راحتی آن را به عنوان یک ویژگی یا اصل می پذیریم و تسلیم میشیم. دیگه حتی حاضر نیستیم یه کمکی از روانکاو، مشاوره خانواده، وکیل اقتصادی و … بگیریم، که خدای نکرده ما همه چیز تمامها زیر سوال نرویم. برای مثال خانواده ای که متوجه مشکل سیگاری شدن یا حتی اعتیاد فرزندش در سن نوجوانی می گردد، انقدر مطلب را ندید می گیرد، تا بچه به طور کامل از بین برود. اوج هنر مادران هم این است که بزنند توی گوششان و بگن، به خدا اگه بابات بفهمه می کشتت. پدر هم در کمال خوشحالی خود را کنار می کشد و گاه گاهی غبغبی پر و خالی از هوا می کند و نگاهی تهدید آمیز به امید اینکه بچه اصلاح شه. ماشاله بچه های این دوره زمونه هم که عمرا با این حرکات اصلاح شن. فقط میشن هنرپیشه و دروغگوهای حرفه ای که خود ما تربیتشان کردیم و …

۳- مدیریت خشم یا حرکت به سوی پذیرش: درچند دهه اخیر، جامعه ما سرخورده تر، خشمگین تر و ناامید تر شده. متاسفانه ضریب امید به شدت پایین آماده است، و جوانان ما به سمت اعتیاد، افسردگی، فقر فرهنگی، خود فروشی فکری و جسمی و… پیش رفته اند. به نظر من ما باید سعی در مدیریت این خشم و ناامیدی بکنیم. و با پذیرش شرایط فعلی بشینیم و راهکار بیابیم. یعنی بپذیریم که این مشکلات هست، حال چه کنیم که امیدمان از بین نرود تا توان ادامه این راه را بیابیم. خشم مثل تاریکی می ماند که بر ذهن ما حاکم می گردد و اجازه دیده شدن ساده ترین راهکارها را از بین می برد.

۴- گفت و گو در هر جا که امکان دارد: به نظر من اگر ما در هر جا که امکانش است صحبت کنیم و در این زمینه ها راهکار ارائه دهیم. شاید تاثیر بیشتری داشته باشیم تا فقط در مورد مشکلات سیاسی یا … و دردها صحبت کنیم.

این نکات کلی به ذهن من رسید؛ امیدوارم شما هم نظراتتون را مطرح کنید.

از نم نم، بانو، روز مرگیها ، صادق جم وعلی شهاب عزیز دعوت میکنم اگر دوست دارند نظرشون را در وب لاگ خود بفرمایند.

لیالی

خودکشی مجازی یک ملغمه

استاندارد

 

من قریب دو سال بیشتر است که یک وب لاگ حرفه ایی دارم، و وب لاگ دومم که روزانه نویسیم است را سه ماهه دارم. یک وب سایت هم اداره می کنم و وب سایت حرفه ای دیگرم در حال اضافه شدن به این مجموعه می باشد. صادقانه بگم بارها به دنبال این خود کشی مجازی بوده ام. حقیقتا انسان از زندگی کاری و حرفه ای خود اگرارتباط مستقیم با اینترنت نداشته باشد، می افتد. تولید محتوا و پاسخ دهی به افراد یک کار تیمیست. اگر شما به تنهایی ان را انجام دهید زمان زیادی را می گیرد. در نتیجه شما می توانید با مشکلات متعددی از قبیل کاهش در آمد حقیقی، کاهش ارتباطات خانوادگی در دنیای حقیقی، کمبود تحرک فیزیکی و … مواجه بشید.

از سویی دیگر ارتباطاتی که در دنیای مجازی برقرار می شود خود مقوله ای قابل توجه می باشد. به نظر من همه ما می نویسیم تا با دیگران، درونمان را عاطفی، علمی، سیاسی و … سهیم بشویم. تاثیر بگذاریم و تاثیر بگیریم. خوب گاهی این ارتباط به دلایلی خدشه دار می شود که تاثیر منفی بر ما می گذارد. برای مثال، من در وب لاگ دیگرم مشاوره حرفه ای به صورت مجانی می دهم، گاهی شده بعد از کلی زحمت بی چشم داشت، پاسخی نا بجا و یا بدگویی از خود در جایی دیگر می خوانم که مرا دل سرد می کند و می گم اصلا ول کنم این دیوانگی را؛ اما باز مقاومت می کنم.

گاه افراد می نویسند تا دیده بشوند و نیازهای عاطفی خود را برطرف کنند و اگر جایگاه خود را در این دنیای مجازی خشن نیابند دلسرد می شوند.

و در نهایت انسان خواسته ها و نیازهای نامحدود و امکانات محدودی دارد، که با الویت بندی صحیح قادر به پاسخگویی به بعضی از نیازها خواهد بود. همانطور که می دانید، اولویتها همراه با سن، شرایط روحی، روانی، مادی، خانوادگی و … تغییر خواهد کرد. پس شاید یک خود کشی مجازی، یک تولد حقیقی را در بر گیرد.

در حال حاضر، من خود به فکر تعطیلی این وب لاگ و تمرکز بر روی کار حرفه ایم در کنار وبلاگ و دو وب سایت دیگرم هستم. در نتیجه حرکت شهردار فتحی اصلا برایم عجیب نمی باشد.

لیالی

پ.ن. این نوشته پاسخیست به دوست ارجمند آقای صادق، پیرو خودکشی مجازی شهردار فتحی.

خود فروشی

استاندارد

سوگند به التهاب

دختر باکره در شب زفاف

 

چشمانم را آلوده

عشقت نخواهم کرد

 

گذر بر سالهای دورت نخواهم کرد

 

تو را با «معشوق» انت

«تنها» رها خواهم کرد

 

بر شب نوشته خوانیت

حسرت نخواهم برد

 

زیرا که می دانم

آنگاه که مرگ را

به تجربه بنشینی

 

بر «زندگی هدر رفته»

به سوگ خواهی نشست

 

حیات دامانت را به «آه و افسوس» لکه دار کرده

 

من شریک خود فروشی تو

به ناامیدی، فغان، سکوت، اندوه و … نخواهم شد

 

برایت شال امید کنار گذشته ام

اگر از معشوقه بازیها

و هرزه گی هایت خسته شدی

 

شال سپید را به چشمانت می بندم

تا در کوری امید من بینا شوی

 

و من به ناگزیر

بر تلخی حقیقت تو تسلیم

 

باشد که تا آخر عمر

سنگ و شیشه بمانیم

 

لیالی

چشم و چال کبود

استاندارد

چندیست دعوایی بین آقایون همایون و مدیری راه افتاده که به بهانه این مطلب من یاد خاطره ای افتادم. چندی بعد از پخش مرد هزار چهره بود که من طبق معمول سری زدم به موسسه ای خیریه در جنوب شهر که گاهی در آن تدریس می کنم؛ با یکی از شاگردان دختر کلاس سال قبلم مواجه شدم که چشم و چالش کبود بود و معلوم بود کتک سیری نوش جان کرده. اتفاقا دخترک بهترین شاگرد کلاسم بود. پرسیدم چه شده که تعریف کرد پدرش بعد از دیدن اون قسمت از سریال مرد هزار چهره که نشون می داد شاعرها، اهل دود و دم هستند و … دفتر شعرش را پاره کرده و گفته اگر دیگه از این «… بازیها» بکند از تحصیل محروم می شه!

من فقط یه حرف دارم، اونم اینه که طنز نویسان عزیز، آقای مدیری که کارتون را دوست دارم، تو رو به هر کی دوست دارین، به فکر مخاطب عامتون هم باشید. باور کنید در مملکتی که مردم دردشون گرسنگیه، سطح دانش خیلیها محدود می شه به همین سریالهای شبانه! و باور همین حرفها! خواهش میکنم دست از کلی گویی بر دارید، یهو همه شاعرها را بنگییو، همه دکترها را فلانو و … نکنید. یه سریال که شاعر خاصی با بیان شرایط زندگیش به طنز دیده بشه بهتر از یه سریاله که سر تا پای یه جامعه را می خواد در هر قسمت به طنز بکشه!

می دونم دیکته نانوشته بی غلطه! شما زحمت کشیدی نوشتی، ما هم کیفش را کردیم؛ اما خیلیها هم مثل دخترک کلاس من کتکشو خوردن! به فکر مخاطب عام هم باشید!

لیالی

تونسی ها آزادیتون مبارک! امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشین! و گذار آرامی به دموکراسی داشته باشید!

صدای «ایران» چقدر بلنده

استاندارد

دیشب یکی از دوستان ما به دنبال فامیلش می گشت که قرار بود دیروز در پرواز تهران به ارومیه باشه. همه ما چسبیده بودیم به صفحه اینترنت تا خبر از اسامی کشته شدگان بگیریم. هم زمان با انتشار عکسهای لاشه هواپیما، دوست نجیب تو فیس بوک بهم گفت که یکی از دوستانش در این پرواز بوده و کشته شده. دیگه طاقت نیاوردم و با او گریه کردم. شب سختی بود، غمی که بر ما حاکم بود حتی با خبر خوش به سلامت پیدا شدن فامیل این دوستمون هم رفع نشد.

با خودم فکر کردم اگر الان ایران بودم، خواب بودم یا با این اینرنتِ فیلتر شده کم سرعت تا فردا هم نمی فهمیدم همچین اتفاقی افتاده. اما اینجا من هر ثانیه به ایران وصلم. با سوختن گلستان می سوزم؛ با زندانی شدن ستوده ها، به بند می افتم؛ با اعدام خوبان، می میرم؛ با کثیفی هوای تهران، نفسم می گیره؛ با برفش شاد می شم؛ با تنهایی تو، تنها، با فریادت، کر و از نبودت خشمگین می شم؛ شبی نیست که با غم ایران نخوابم. هرگز باور نخواهید کرد که صدای «ایران» چقدر اینجا بلنده!!!!

تسلیت به خانواده های داغدار!

و هموطنان عزیزم، برای این غصه های بی پایان!

لیالی

پ.ن.

۱) یادته بازی گرگ و میش دیروز؟

امروز شده یاد مرا، تو را فراموش

فردا می شه مرگ من و تو در دو آغوش

۲) نفرین بر تو…

«می میرانیم»

پارادوکس عشقی

استاندارد

دیدین بعضی ها موقع مثلا عاشقی، خودشون رو با مجنون یا فرهاد مقایسه می کنن، با این تفاوت که مجنون دیوانه شد یا فرهاد یه کوه را به خاطر شیرین کند و در نهایت هر دو جو نشون رو در این راه دادند. و طرف مثلا دو تا آه کشیده یا تو دلش دو تا داد زده، بعد شاکی می شه که چرا معشوق بی توجهی می کنه یا چرا صداش شنیده نمی شه و …(هه!)

توروخدا، آقایون و خانومهایِ عاشقِ این قماشی خودتون رو خسته نکنین.

این رنجِ عشق رو به خواری نکشین لطفا!

دو تا دیازپام بندازین بالا، فارغ می شین حتما!

 

لیالی

 

سال نوی میلادی

استاندارد

امروز آخرین روز سال دو هزارو ده میلادی بود. هوا مثبت ده درجه بود که تقریبا یک معجزه است! به همین دلیل خیلی خیابونها و هتلهای شهرهای گردشگری مثل نیاگارا شلوغ بود. از اونجایی که من مریض شدم، این خانواده برنامه ریزش را از دست داد. و به جای گرفتن هتل و رفتن به آبشار نیاگارا، ما از خیابانهای شهر خودمان سر در آوردیم. البته دیسکوهم می شد رفت، اما من اصلا میانه خوبی به سیگار و مشروب ندارم!

چون هوا خیلی عالی بود، من و همسر گرام از عصر رفتیم دم دریاچه، کمی عکس گرفتیم و پاتیناژ تماشا کردیم. من بلاخره یه روز این پاتیناژ را امتحان میکنم، آخه همش می ترسم بیفتم و یکی با اون تیغه های تیز کفشش از رو انگشتهام رد بشه! ( تقصیر این فیلمهای ترسناکه که برادرها به اتفاق همسر گرام به خورد بنده می دن، البته من جیغ می زنم و فرار را به قرار ترجیح می دم).

بعد رفتیم شام خوردیم و از بالای ساختمان تجاری، حسابی ملت را دید زدیم. بعد از اون رفتیم میدون مرکزی شهر واسه آتیش بازی و موسیقی. اما دیدیم خیلی شلوغه پس گفتیم بریم یه قهوه با کیک بزنیم تا ساعت یازده بیایم و خیلی سر پا وای نستیم. رفتیم یه قهوه فروشی پیدا کردیم که داخلش یک صف پانصد متری، پیچ تو پیچ دیده می شد. به یار زندگی گفتم بابا اینجا خیلی شلوغه، گفت چاره چیه، همین یه جا بازه. خلاصه ما رفتیم تو، و در کمال تعجب متوجه شدیم که این صف دستشویی است. دیگه مرده بودیم از خنده. بعد از نیم ساعت یه جای خوب رو مبلهای نزدیک شیشه پیدا کردیم، و یک ساعت و نیم، کافی و کیک خوردیم. جاتون خالی، جاش عالی بود. مخصوصا که دو تا جوون خوشگل جلوی ما تو خیابون هی همدیگر را می بوسیدن و من هی می گفتم آخی! خلاصه فیلم جالبی بود!

ساعت یازده ما رفتیم به میدون اصلی، که دیگه به نظرم حد اقل بیست هزار نفری جمع شده بودند. موسیقی زنده اجرا می شد اما چون ما از سن موسیقی دور بودیم از شش تلویزیون بزرگ اطراف میدون، آن را تماشا می کردیم. کم کم با جمیعت جلو رفتیم و به سن نزدیکتر شدیم. خوانندهای مالی نبودند و به نظرم هیچ قسمت بهتر از این شمارش معکوس تا ساعت دوازده شب و اعلام سال جدید نبود. همزمان با ساعت دوازده، آتش بازی شروع شد، که خیلی زیبا و با شکوه بود.

ما بلافاصله بعد از آتیش بازی به سمت مترو راه افتادیم. انقدر شلوغ بود که جو گرفتمون داد زدیم، یا حسین! میر حسین! و ماشاله انقدر ایرونی زیاده که چهار، پنج نفر در جا زدن زیر خنده! و البته این خارجیهای بنده خدا فکر کردن ما داریم سال نو تبریک می گیم، اونام داد زدن سال نو مبارک 🙂

جای شما خالی خوردیم به یه دسته جامایکایی هیکل گنده که من دیدم با خوشحالی رو هوا دارم میرم، نگو اینا این وسطها منم زدن زیر بغلشون دارن می برن، همسر گرامی هم هی داد می زد کجا می ری؟؟؟ منم که از خنده مرده بودم نمی تونستم از وسط اینها در بیام. این شد که وقتی پام به زمین رسید همسر گرامی بنده را سفت گرفت که تحت الحفظ برگردونه خونه. اما باور کنین بهترین سواری عمرم بود، خیلی چسبید.

در نهایت رسیدیم به مترو و من برای اولین بار یاد متروی ایران تو ساعت تعطیلی ادارات افتادم. اما چاره ای نبود و باید همین راه را می آمدیم. خوشحالم که بعد از مدتها از منزل بیرون رفتم، و با اینکه سرفه های بدی می کنم و هنوز خیلی ضعیف هستم، کمی هوا خوردم و رنگ و موسیقی دیدم و شنیدم. امیدوارم در این سال نوی میلادی همه هموطنانم به آرزوهاشون برسن و قلبشون پر بشه از شادی و محبت همدیگه.

سال نوی میلادی بر همه شما عزیزان مبارک باد!

لیالی