بایگانی ماهانه: فوریه 2011

دلم هوا تو کرده

استاندارد

دلم هوا تو کرده

هوای صداتو کرده

 

دل بی منطق من

کنج غربت یاد تو کرده

 

قلبم اسیر یه خیال

اثیری مرد من، یه مهال

***

 

یاد حرفا

حماقت ها

خنده های زیر پوستی

لرزش پنهانی یه نگاه

 

حنجره بی دفاع

خش دود یه صدا

شنیدن یه تنها

دیدن فریاد یه سرداب

 

تاریکی یه رویا

اسارت یه سینه سرخ پر مدعا

 

افسوس هفت رنگی یه بی رنگ

در بنده یه پابند بی بند

 

سکوت شب و یاد فراق

فارغ از حقیقت یه نقاب

 

دیدن غم بی انتها

سوختن با مارلبوروی باریک خوش دوام

 

باور سپید یه رفاقت

دروغی به بزرگی یه حماقت

 

محکوم لحظه به لحظه با هر کلام

شروع تلخ رفع اتهام

***

 

هجرت آرامش در کنار تو

غصه دو دنیا در فراق تو

 

نفس راحت با خیال تو

تناقض هر حس با حال تو

 

قسم به ترک، با پک تو

هنگام زاده شدن در شعر نو

 

به امید آهنگی نو

آوازی نو

فیلمی نو

داستانی نو

 

پیچیدن در دامی کهنه

به باور ایمانی نو

 

تکرار مکرر گرداب تو

بال شکسته در دام تو

یاد تو

صدای

تو

حضور

تو

***

 

در آرزوی فراری نو

 

لیالی

 

Advertisements

ديکتاتور!

استاندارد

دیکتاتور!

تا امروز

هزاران گل پر پر کردی

هزاران مادر، همسر و فرزند داغدار کردی

و هزاران، هزار انسان را به درد و رنج کشاندی

 

دیکتاتور!

از امروز

هیچ جا، راهت نمی دهند

خانواده ات، از تو فرار می کنند

دوستانت، پاسخ سلامت را نمی دهند

و نوکرکان، تف هم نثارت نمی کنند

 

دیکتاتور!

در زندان عاریه ات،

بی خانمانی اما رهایی گدایان

را به حسرت خواهی نشست

 

هنگامه مریضی، جز دکتری به اجبار

هیچ کس نامی از تو نمی برد

 

و بر بدن کرم خورده ات

بشری دل نمی سوزاند

 

دیکتاتور!

از امروز

خار هزاران گل سرخ

بر چشمهایت خواهد نشست

 

شیون هزاران قلب

لالایی شبانه ات خواهد شد

 

و خفگی غرق شدن در استخرِ خون

کابوس هر لحظه ات

 

دیکتاتور!

به جهنم خوش رفتی!

 

لیالی

 

سرودِ اتحادیِ به قامتِ آزادی

استاندارد

بی تابم

بی تابِ خونی که خواهد ریخت

لالایی که خوانده نخواهد شد

و چشمانی که از انتظار به خواب خواهد رفت

 

بی تاب تصحیح حافظه تاریخ

با سفره خالی از نفس

و فریاد خفته در سینه

 

بی تاب فرزندانِ بی وطن

بی هویت

بی کس

 

بی تابِ نگاهِ تو در واپسین امکان

نوازشِ قلبم میان دستانی سرد

و دیدنِ لرزی پشتِ اسارت وجدان

 

بی تابِ هیجانِ زندگی، در بود نبودت

شورِ کودکانه شنیدن آریه هات

و پروازِ تو اِ اثیریِ برخواسته از اجبار

 

بی تابِ وحشی گریِ مزدوران

و بیداریِ سبزِ فراموشکاران

در آغوشِ ندایِ پرپرشدگان

 

بی تابِ جنونِ شکافتنِ مغزم

و پاره کردنِ حنجره ام

برای سرودِ اتحادیِ به قامتِ آزادی

 

بی

تا

بم

 

لیالی

 

روسیاه سر دوراهی

استاندارد

ای هم وطن

منتظر بر خواب تو بودم

که نگم که نری

که نگم که بری

 

انتخاب با توست

اگر رفتی

خدا به همرات

اگر نرفتی

رسالت سخت همواره سبز ماندن

بر عهده ات

 

سر این دوراهی

سالهاست که شرمساران نشسته اند

 

راه فراری نیست

نام این خاک بر پای عمرت

مهر خورده است

 

با او در تبی

بی او در خلأ

 

چه بهشتی

چه دوزخی

تنها بازنده

روسیاه سر دوراهیست

 

لیالی

 

رقص دموکراسی

استاندارد

دیدم فشار روی هردومون زیاد شده، همسر گرام رو کشوندم به کلاس رقص برزیلی؛ تجربه جالبی بود، هیچوقت انقدر بغل تو بغل نرقصیده بودیم. حالا بگذریم از اینکه قلبم واسش به چه تالاپ و تلوپی افتاده بود. بالاخره به آرزوی بسیار ساده شرکت در کلاس رقص به همراه همسر رسیدم. آرزوهای ما رو ببین!!

این وسط یک دختر خانوم محجبه پاکستانی هم بین رقصنده ها بود، معلوم شد دو ماهی هست به کلاس رقص میاد. ایشون با اون حجاب سفت و سختش به راحتی دست در دست آقایون می رقصید. دختران و پسران جوان با لباس های متفاوت، رنگ و نژادهای گوناگون در کنار او با لباسی بینهایت پوشیده و روسری مشکی بلندی تا پایین کمر می رقصیدند. و جالب اینجاست که هیچ کسی هم با تعجب، اخم یا انزجار نگاهش نمی کرد. از دیدن این صحنه بی نهایت لذت بردم. آیا دموکراسی چیزی غیر از اینه؟؟؟

لیالی

یک دست جام می و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

 

تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه

استاندارد

تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟

تو را كدام خدا؟

تو از كدام جهان؟

تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟

تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟

تو از كدام سبو؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،

به رقص می آیند،

سرود میخوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یك سخن با تو:

به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.

كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

فریدون مشیری