بایگانی ماهانه: مارس 2011

ملغمه ای که ملغمه ماند!

استاندارد

پایان سال ۸۹، همیاری در جمع آوری کمکهای مالی برای کودکان سرطانی به مدت سه روز حس و حال عجیبی به سفره عیدی خانواده ما داد. همگی بسیار سپاس گذاریم که آخرین ساعات سال کهنه را با عزیزانی خیر از سرتاسر دنیا گذروندیم. خبر خوب اینه که این کمک‌ها در ‌‌نهایت به هموطنهای عزیزم خواهد رسید. حقیقتا، دلم روشن می‌شه وقتی قدمی هر چند کوچک برای مردمم بر می‌دارم. باید اعتراف کنم خودم هم از این جریان فیض بردم، در واقع سختی کار و دوری از وطن را با خوشی این سه روز آسان‌تر کردم.

این میان چیزی که مثل همیشه آزارم می‌ده اینه که بازم تو هیچ گروه و دسته ایی جا نشدم. داستان از انجایی شروع شد که از طرف محیط کار به مهمانی نوروزی دعوت شدم و با تعداد زیادی از همکاران که دورادور می‌شناختم آشنا شدم. مثل همه لباس زیبا پوشیده بودم و زیبا حرف زدم. در کمال تعجب همکارانی سراپا پوشیده از مارکهای گران، مرا با خوش رویی پذیرا شدند. برای جبران محبتشان به محفل خیریه دعوتشان کردم. فردای آنروز قدم رنجه کرده و به ما سری زدند و زحمت کشیدن منو که لباس محلی ایرانی پوشیده بودم تا فرهنگم را به مردم این کشور معرفی کنم به باد متلک گرفته و تمسخر کردند. چهره حرفه‌ای من از دید ایشان صدمه خورده بود. و چهره انسانی ایشان از دید من زیر سوال رفته بود. عملا هنوز عضو این گروه نشده از آن خارج شدم. پس کی من در گروهی پذیرفته می‌شم؟ نمی‌دونم! پس کی بالاخره من از این وصله ناجور بودن در می‌ام؟ نمی‌دونم!

فقط می‌دونم،

من باز هم به هیچ گروهی تعلق ندارم!

من باز هم ملغمه‌ای هستم

دوست نداشتنی

و

تن‌ها!

 

عید ایرانی

استاندارد

امروز هوا هفت درجه مثبت بود. باران نم نمی‌ می‌زد. نهار آبگوشت داشتیم. از اون آبگوشت‌ها که سر قلمش دعوا می‌شه. به عشق آبگوشت روی‌ زمین سفره انداختیم. بعد از مدت‌ها همه سر سفره حاضر بودن. ترشی و تلیت نون سنگک تو آب آبگوشت من و به جیغ مستانه کشوندن انداخت!

با هیجان گفتم: «بابا بریم بازار ماهی محمود آباد ماهی کپور بخریم؟!»

درازو، داد زد: «من ماهی سفید می‌خوام.»

توپولو گفت: «تخم مرغ عید یادتون نره!»

مامان خندید سفارش سبزی پلویی داد! من رفتم تو شکم درازو که تیغ ماهی سفید می‌پره تو گلوم! بابا خندان گفت: «دعوا نکنین همه چی می‌گیرم! »

 

امروز هوا هفت درجه مثبت بود.امروز فهمیدم که هیچوقت ایران رو ترک نکردم.

 

«عیدتون مبارک»

 

لیالی،

پ. ن. قلم‌ها رو تو آشپزخونه هپولی کردم، به قلمبه هم دادم. از فواید همسر من بودن: دی

 

سوال و جواب

استاندارد

این روز‌ها خیلی سرم شلوغه! بار‌ها اومدم مطلبی بنویسم دیدم چندان جذاب و جالب نمی‌شه، بی‌خیال شدم. امروز وسط کلی کار به این تحلیل رسیدم که اینجا حداقل جای نقاب زدن و واسه دل دیگران زیبا نوشتن نیست. اینجا من قرار بد یا خوب خودم، دوستم، مملکتم، مردمم یا… را راحت بگم. آخه یه ملغمه که از اول دستش رو بالا گرفته و اعتراف کرده که تو کار خودش مونده که این همه به خوبی و بدی هر نوشته‌ای فکر نباید بکنه!

 

***

ل: چرا ما انقدر به فکر آبرو هستیم؟

تیرداد: چون فکر می‌کنیم خودمون کافی نیستیم، زشتیم و بقیه از ما بهترن!

 

ل: چرا بعضی‌ها انقدر بد دهنن؟

تیرداد: چون می‌ترسن که معلوم شه چقدر از درون ضعیف و ناتوانن!

 

لیالی،

پ. ن. شما چه جواب یا نظری برای سوالات بالا دارید؟