اشک

استاندارد

سرگردانی درمان دردت را دیده بودی

با چشم انتظاری ظهیر الدوله ام چه میکنی

آرامش صدایم را شنیده بودی

با بیقراری دل بی دوستم چه میکنی

سادگی و مهر کلامم نوشیده بودی

با رفاقتی که به حسد سوزاندی چه میکنی

دست صداقت به هوای مالکیت پس میزدی

با آرزوی شاد زی بدون سنگ صبور چه میکنی

اشک ها بهر غربت به اشتباه عشق ریخته ام

بی این رفیق دیوانه گم شده در سراب چه میکنی

دیروز عاشق سین و امروز یار دگر

در حیرتم با این دل هوس باز چه میکنی

گفته بودم، دوستی سخنی برازنده ترست

اکنون با تازیانه قهر با من چه میکنی

لیالی،

پ.ن. پیشنهاد شبانه همخونه گوگوش که تقدیم میکنم به مسافر دلتنگ

Advertisements

یک پاسخ »

  1. شعرت پر احساس است دوستم. برات یه شعر میذارم امیدوارم مقبول خاطرت افتد:

    پشت این پنجره بارانی
    چقدر باید زیست
    چقدر باید دید
    چقدر این نفس عاریه را
    به تمنای کسی
    دیده بر راه گذاشت
    آه سخت است دگر
    زندگی در قفس بی عشقی
    آه سخت است دگر
    دل بی عشق نگه کردن و تنها رفتن
    من درین سبز ترین فصل خدا یافته ام
    دست یک همنفسی، گرم تر از خاطره هام
    قلب پاکی که بود سبزتر از روح بهار
    چشمه ای پاک تر از نورخدا
    که به پایش باید
    این دل یخ زده را نذر کنم
    شاید از گرمی چشمان غزل آلودش
    دل سرما زده ام گرم شود
    و پراز مهرعزیزی گردد
    که به فردایی سبز
    دست با دست و غزلخوان رسیم

    • ترستی جان،

      سپاس از این شعر زیبات، شاید یه وب لاگ شعر بزنم، حتما از شما دعوت میکنم اونجا بنویسی

      پشت چند پنجره ای

      مدتی زیسته ام

      بسیار دیده ام

      پی هر تپش باور عشق

      اشکها ریخته ام

      آه سخت است دگر

      زندگی در قفس باور عشق

      آه چه آسان گشته

      دل بی عشق نگه کردن و تنها رفتن

      من درین سبز ترین فصل خدا دانستم

      دست یک همنفسی، گرم تر از خاطره ها

      قلب پاکی که بود سبزتر از روح بهار

      چشمه ای پاک تر از نورخدا

      که به پایش باید

      این دل یخ زده را نذر کنم

      همگی یک رویاست

      دیو سرما ریشه سبز دلم را سوزاند

      سالها می گذرد

      دل سرما زده ام گرم نشد

      و پراز مهرعزیزی نگشت

      و به تو میگویم

      که از تمنای دلت

      یا دیده در راهت

      قفس عشق مساز

      و به وعده فردایی سبز

      ساقه پاک نهالی نبر

      دل, بی عشق نگه دار و برو

  2. عزیزم چرا ایقدر ناامیدانه مینویسی؟ همه ما در عشق شکست خوردیم . به آینده نگا کن

    • سمانه جان،

      شکست در عشق نیست بلکه از دست دادن باور به عشق حقیقی است که موجب این نگاه من شده. به نظرم وقتی قلبمون به تپش می افته تازه بازی حسادتها، کودکیها، قهرها و … شروع میشه. چشم که باز میکنیم طرف و انقدر ناخواسته اذیت کردیم که دیگه میخواد بره. بعد رفتنش میگیم چرا اینجوری شد؟ نمیدونم این داستان رشد نصفه نیمه ما مردم شرق است یا اینکه نه همه جا قلب آدمها دیرتر از سنشون رشد میکنه. این میشه که یهو میگم، تنها رفتن راحتتره! هرچند اینجا که مینویسم آرومتر میشم. مرسی که زحمت خوندن این مطالب رو به خودتون میدین

  3. انقدر هوس بازه تو برا چی دوسش داری؟
    مثلا» مگه خود تو متعهد نیستی؟هاها.شماها حال آدم رو به هم میزنید.اون هم دست کمی از تو نداره.تو نت دنبال زنای متاهله و دخترای…! می گرده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s