بایگانی ماهانه: ژوئیه 2011

هیچی

استاندارد

خیلی خوابم می یاد!

 

اما دلم می خواد اینو بگم که بعد یک عمر ادعای انسان بودن فهمیدم که همه حرفام حرف مفت بوده. که هر چی فکر کردم من اگه جای فلان آدم بد بودم اون کار را نمی کردم، توهم و خود بزرگ بینی بوده. یه سبد غرور جمع کردم که این روزا همش و ریختم دور. حالا هیچی نیستم. یه نگاه به آسمون کردم و گفتم دمت گرم. سرم خمه از شرم. اگه وسط فساد بزرگ می شدم حتمن یه جانی یا خلافکار حرفه ای می شدم. حالا فقط می دونم که هیچی نیستم. هیچی. هیچی.

 

یکی به من بگه چطوری مصدق، مصدق شد؟ چطوری بزرگان، بزرگ شدن؟ این رخوت و سستی هست که من رو به هیچ رسونده؟ چرا ایمانی نمونده؟ چرا؟ چرا تمام معادلاتم به هم ریخته؟ چرا؟

 

لیالی،

فردا این مطلب رو مرتب می کنم، حرف مهمی نیست اما مهم یعنی چی؟

این دل هرزه شد رفت! چرا؟