هیچی

استاندارد

خیلی خوابم می یاد!

 

اما دلم می خواد اینو بگم که بعد یک عمر ادعای انسان بودن فهمیدم که همه حرفام حرف مفت بوده. که هر چی فکر کردم من اگه جای فلان آدم بد بودم اون کار را نمی کردم، توهم و خود بزرگ بینی بوده. یه سبد غرور جمع کردم که این روزا همش و ریختم دور. حالا هیچی نیستم. یه نگاه به آسمون کردم و گفتم دمت گرم. سرم خمه از شرم. اگه وسط فساد بزرگ می شدم حتمن یه جانی یا خلافکار حرفه ای می شدم. حالا فقط می دونم که هیچی نیستم. هیچی. هیچی.

 

یکی به من بگه چطوری مصدق، مصدق شد؟ چطوری بزرگان، بزرگ شدن؟ این رخوت و سستی هست که من رو به هیچ رسونده؟ چرا ایمانی نمونده؟ چرا؟ چرا تمام معادلاتم به هم ریخته؟ چرا؟

 

لیالی،

فردا این مطلب رو مرتب می کنم، حرف مهمی نیست اما مهم یعنی چی؟

این دل هرزه شد رفت! چرا؟

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s