سکوت

استاندارد

بلند می شم

سرم را تکان می دم!

«آخ! صدا! صدااااا! صدااااااااا»

تا کی؟

دستم مور موره

سرم سنگین

قلبم تند تند می تپه

صدا ها کی تموم می شه؟

اومدم توی اتاق خواب!

وقتی که اون نباشه

«آخ! نه! بذار باشه! من صدا رو تحمل می کنم!»

پنجره را باز کردم. نسیم عصر تابستان خورد به صورتم.

آخرین صدای دلنشین کی بود؟ صدای سکوت شهر؟!

«نه! اون که مال قدیماس!»

خودم را انداختم رو صندلی و روی میز آرایشی خم شدم. به سیاهی زیر چشمم توی آینه نگاه کردم.

از برخورد بدنم با میز، شیشه عطر افتاد روی زمین. از صداش از جا پریدم.

«پدرسگ!»

صدای اون بود! آخرین صدای دلنشین.

البته! اگر حرف می زد!

صدای انفجار و جیغ فیلم آمد.

در را با لگد پا بستم.

«اما من می شنیدمش!»

عطر را از زمین بر داشتم. جلوی بینیم گرفتم. یک نفس عمیق کشیدم.

بوی خوش کشیده شد توی بینیم. پخش شد توی سینوسام.

چند لحظه نفسم را توی ریه هایم حبس کردم.

«آره! من صدای سکوتش را می شنیدم!»

مگه یه مرده متحرک هم صدا داره؟

صدای باد لای شاخه های درخت شنیده می شد. لرزش دستم کمتر شد.

نفسمو بیرون دادم، چشمانم را بستم . و نفس دوم را عمیقتر کشیدم.

اگر به میزان سکوت مردم دنیا نگاه کنی، می فهمی.

» صدای سکوت از همه صداها بلندتره!»

سرم سبکتر شد.

تصویرش تو صفحه سیاه پشت پلکام نقش بست.

 

لیالی،

تابستان ۹۰

 

Advertisements

یک پاسخ »

  1. زیبا مث همه نوشته هایتان. استعداد شما قابل تحسین است.

    برای دل تان قرار و برای روح تان آرامش میخواهم داستان نویس عزیز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s