بایگانی نویسنده: سیمرغ

گفتاورد

قرار است که خود باشم
دشوار است
عنصر آب، تحت تاثیر ماه!
او، تو، دگران
دل نگران

قرار است که خود باشم
روان
شاد
نظاره گر
سکوت خیس سنگ
بازی قاصدک و باد
در جریان
نوازش ماهی سیاه کوچولو
شنیدن صدای هملت
سر کشیدن برای دیدن افلیا

روان شو
قرار است که خود باشی

در حاشیه

با او که صحبت کردم
حس کردم
عمق فشاری را که بر مردم ایران وارد شده

برق نگاهش تاریک شده بود
صداش از هوای کثیف گرفته بود
از شدت کثیفی هوا ریه هاش یاری نمی کنن که مثل همیشه سرکار بره
نان شب کارمنداش نمیگذاره که تعطیل کنه و کمی تو خونه استراحت کنه

دولت پرداختهای عقب افتاده را نمی پردازه
خونه زیر پاش رو فروخته تا حقوق معوق کارمنداش رو بده
از مسائل سیاسی نگرانه
نگرانه که ایران ویران بشه

یک کارفرمای شریف ایرانیه
که نمی خواد خبر ورشکستگی شرکت رو عیدی بده به کارمنداش

خدایا باهاش که حرف زدم فهمیدم
که مدتهاست داره تو سلول انفرادی زندگی میکنه

سلولی که مردم فقیر فکر می کنند، کارفرماها و صاحبان صعنت همه پولدار و بی غم هستند
سلولی که همه دوستاش میان توش و برای او از درد نداری و بدبختی میگن و امیدوارن که او کاری براشون بکنه.
سلولی که یک زندان بانش دولت سخیف احمدی نژادو رهبر دزده، و زندان بان دیگرش جامعه بین الملل با رهبری اوباماست که با تحریم هاشون مردم ایران رو هدف گرفتند نه سران جمهوری اسلامی رو

و هیچکی نمیفهمه که او چه فشار و دردی رو تحمل میکنه
که چطور با چنگ و دندون می خواد این آخرین باریکه آب رو نگه داره

امروز بهم گفت
اگر دیگه ندیدمت، بدون که همه سعیم رو کردم

و من فهمیدم که

کمر ایران شکست

کمر ایران شکست

گفتاورد

نسرین ستوده و دو هم بندیش را آزاد می کنند و روزی نگذشته دو جوان را در انظار عموم اعدام می کنند. به نظر اینها از شاد شدن مردم عذاب می کشند. البته اینجوری هم صدای احتمالی اعتراض مردم به بیکاری و گرسنگی را در نطفه خفه می کنند و هم مردم را برای دیدن یک سلسله اعدام آماده می کنند.

روزهایی نزدیکتر از خود

استاندارد

انعکاس صداش من رو لرزوند.

قول دادی! بی قضاوت!

باشه! قبول! می گم اما میدونم قضاوت می کنی!

مثل علیا المهدی!

یکی گفت فاحشه است،

 یکی گفت قهرمانه،

یکی گفت مبارزه،

یکی گفت بد هیکله

یک عده ازش پیروی کردن،

لخت شدن از خودشون عکس گرفتند

و گذاشتن رو نت

همه و همه قضاوت کردیم.

و وقتی کتک خورد تنها بود

من بیشتر از بیش سایه شدم، قایم شدم،

و فهمیدم که جرات نگاه کردن به بدن لختم را ندارم

و به خاطر آوردم که به دنیا آمدنم در جهت کمک به تثبیت یک ارتباط بوده

و چندی بعد از تولد سبب شاد ساختن دیگران شدم،

و …

و دیدم که هنوز وسیله ام و اسیر

اسیر شادی تو، او، او تر

ناراحت نباش، من می خندم، حتی وقتی بسیار غمگینم

چون تو خنده من را دوست داری،

و من اسیر دیدن شادی تو حتی به حکم چشم پوشیدن از آزادی خودم

کدام آزادی؟

من از بدو تولد وظایفم معلوم است

آزادی برده، منوط به دیدن لبخند اربابش است

بخند، و من از جسمم در آینه چشم می پوشم

و در محافل از علیا المهدی متنفر خواهم بود

او که آزادی اش را به رخ تو می کشد

و حالا فقط یک سوال دارم

آیا لرزش من از انعکاس صدای او تایید بردگی من است یا گوشه چشمی به برهنگیم؟

*

<<می دانستم>> که تو هم توان لخت دیدن خود را نداری

تو اسیر که هستی؟
______________
لیالی در روز تولد مسیح