منو میشنوی؟؟

استاندارد
انعکاس صداش پرده را لرزوند. ، دقیق نمیتونم بگم کجارو . پرده گوش، پرده دیافراگم، دور قلب پرده داره؟؟
 یه جایی  بین سر، حنجره و قلب، یه اتفاقی افتاد. اول یه چیزی از از وسطهای قفسه سینم ریخت پایین، احتمالا کف معده.
نه نه نه ! اشتباه نکن، اون صدایی که شنیدی صدای معدم بود.
آخ از دست تو! حرص آدم رو در میاری. خوب گرسنمه چه ربطی داره.
ای بابا حالا گوش میدی یا نه، اصلا به درک، نمیگم. بمون تو خماری بقیش.
لوس نکن خودتو. باشه میگم. بعد گرم شدم. نه! یه حرارتی شایدم جرقه آتیش، داغم کرد.
 دستت رو بد! یک دقیقه بزارش رو قلبم! خوب که چی، خوندن هم عین شنیدنه.
حالا من صداش رو شنیدم، مگه تو نمیشنوی؟
آره با تو ام! توای که داری منو میخونی! مغلطه نکن، می دونی چی میگم!
وقتی نوشته هامو میخونی،
 منو میشنوی؟
خسته شدم از قضاوت هات، یا ترس از قضاوت هات.
هروقت بی قضاوت گوش کردی،
بگو که برات ادامش رو بگم.
انعکاس صداش لرزوندم.
منو میشنوی؟؟
لیالی در بلندترین شب سال، یلدا
پ.ن.
رفتم
Advertisements

مگس

استاندارد

به گوشه اتاق خیره شده بود. مگس سیاهی وز وز کنان چرخید و چرخید. امد نشست روی پیشانی اش. بالهایش را تکان داد. چند قدمی دور خود چرخید. قدم زنان رسید به ابروهایش. یک بال زد نشست نوک دماغش. و بعد روی گونه راستش. با پرزهای پای راستش نوک دماغش را خاراند. چند قدمی به جلو برداشت. سردی پوست خوشایند بود. سعی کرد بین موژه هایش خود را جا دهد. جا که نشد پر کشید از روی موژه ها پرید و نشست روی مایع عنبیه. پاهایش موقع حرکت می چسپید به مایع چشمی. چند دهم ثانیه بیشتر نایستاد. بالهایش را تکانی دادو پرید. او هنوز به گوشه اتاق خیره شده بود.

سکوت

استاندارد

بلند می شم

سرم را تکان می دم!

«آخ! صدا! صدااااا! صدااااااااا»

تا کی؟

دستم مور موره

سرم سنگین

قلبم تند تند می تپه

صدا ها کی تموم می شه؟

اومدم توی اتاق خواب!

وقتی که اون نباشه

«آخ! نه! بذار باشه! من صدا رو تحمل می کنم!»

پنجره را باز کردم. نسیم عصر تابستان خورد به صورتم.

آخرین صدای دلنشین کی بود؟ صدای سکوت شهر؟!

«نه! اون که مال قدیماس!»

خودم را انداختم رو صندلی و روی میز آرایشی خم شدم. به سیاهی زیر چشمم توی آینه نگاه کردم.

از برخورد بدنم با میز، شیشه عطر افتاد روی زمین. از صداش از جا پریدم.

«پدرسگ!»

صدای اون بود! آخرین صدای دلنشین.

البته! اگر حرف می زد!

صدای انفجار و جیغ فیلم آمد.

در را با لگد پا بستم.

«اما من می شنیدمش!»

عطر را از زمین بر داشتم. جلوی بینیم گرفتم. یک نفس عمیق کشیدم.

بوی خوش کشیده شد توی بینیم. پخش شد توی سینوسام.

چند لحظه نفسم را توی ریه هایم حبس کردم.

«آره! من صدای سکوتش را می شنیدم!»

مگه یه مرده متحرک هم صدا داره؟

صدای باد لای شاخه های درخت شنیده می شد. لرزش دستم کمتر شد.

نفسمو بیرون دادم، چشمانم را بستم . و نفس دوم را عمیقتر کشیدم.

اگر به میزان سکوت مردم دنیا نگاه کنی، می فهمی.

» صدای سکوت از همه صداها بلندتره!»

سرم سبکتر شد.

تصویرش تو صفحه سیاه پشت پلکام نقش بست.

 

لیالی،

تابستان ۹۰

 

هیچی

استاندارد

خیلی خوابم می یاد!

 

اما دلم می خواد اینو بگم که بعد یک عمر ادعای انسان بودن فهمیدم که همه حرفام حرف مفت بوده. که هر چی فکر کردم من اگه جای فلان آدم بد بودم اون کار را نمی کردم، توهم و خود بزرگ بینی بوده. یه سبد غرور جمع کردم که این روزا همش و ریختم دور. حالا هیچی نیستم. یه نگاه به آسمون کردم و گفتم دمت گرم. سرم خمه از شرم. اگه وسط فساد بزرگ می شدم حتمن یه جانی یا خلافکار حرفه ای می شدم. حالا فقط می دونم که هیچی نیستم. هیچی. هیچی.

 

یکی به من بگه چطوری مصدق، مصدق شد؟ چطوری بزرگان، بزرگ شدن؟ این رخوت و سستی هست که من رو به هیچ رسونده؟ چرا ایمانی نمونده؟ چرا؟ چرا تمام معادلاتم به هم ریخته؟ چرا؟

 

لیالی،

فردا این مطلب رو مرتب می کنم، حرف مهمی نیست اما مهم یعنی چی؟

این دل هرزه شد رفت! چرا؟

 

بانو

استاندارد

با یک نفس

سبز شدم

شاد شدم

مهر شدم

نرم شدم

یاد شدم

آه شدم

بغض شدم

حسرت

و بی تاب شدم

 

بانوی من

تو آمدی

دوباره

رام می شم

ماه می شم

سرو می شم

سرد می شم

صبر می شم

سنگ می شم

عرف می شم

بی خواهش

و رنگ می شم

 

لیالی

۱- دوست ارجمند باز در حضورتان زیبا شدم. سپاس

۲- دوست مسافر جانت سلامت، وقتت خوش

۳- بچه! کاش بزرگ می شدی!

۴- دوست تاجر! عاشقیت مبارک!

ملغمه شاکی

استاندارد

به گمانم پیغمبر فرموده بودند ما تنها به دنیا می یایم تنها زندگی می کنیم و تنها از دنیا می ریم!

فقط خواستم بگم الحق درست فرموده بودند!

 

تصور یه تکیه گاه، یه پشت و پناه، یه شانه برای گریه … همش یه آرزوی محاله!

وقتی واسه یه درد و دل ساده با اشکهای که به زحمت نگه داشتی، کلی منتظر می مونی که آخرش بشنوی: » ببخشید وقت ندارم!»

تف می کنی به گور اون آدمی که گفت: «انسان موجودی اجتماعی است و در جامعه زندگی شادتری دارد!»

از خودم می پرسم:

پس کی یاد می گیری یا به قولی دوزاریت می افته که «تنها» راحتتری!

رنج کشیدن و امید واهی داشتن بس دیگه!

رو پای خودت وایسا!

ول کن این آدمای پر دردسر رو!

ول کن لامصب!

ول کن…

 

لیالی

رنجی که می کشم !

استاندارد

 

به عنوان یک ایده آلیست که همیشه به سمت مدینه فاضله حرکت کرده نمی دونم که کی از پا در میام! حقایق این دنیا خیلی از دنیای ایده ال من فاصله دارد! حتی جسمم هم توان کشیدن توقعات روحم را ندارد. از دیدن آدمهای واقع گرا که خودشون را با شرایط وفق می دن متعجب می شم. سخته وقتی به خاطر درست زندگی کردن پا بر خوشیهات و خواسته هات می زاری! پیرتر که میشی از خودت می پرسی ارزش داشت این همه رنج بکشم؟ و آرزو میکنی ای کاش می فهمیدی که اگر راه دیگر را انتخاب می کردی چه می شد؟

 

همه می گن کاش دوباره به دنیا بیایم، اونوقت حتما بهتر زندگی می کنم. اما من می گم کاش تو همون یکبار فرصت می کردیم انتخابامون رو زندگی کنیم و اصلاح کنیم.

 

لیالی

کتاب پیشنهادی: بار هستی نوشته میلان کوندرا